زربیلغتنامه دهخدازربی . [ زِ / زَ بی ی ] (ع اِ) بالشچه و گستردنی و هرچه که گسترده و تکیه بر آن کرده شود. ج ، زرابی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد
ضربیلغتنامه دهخداضربی . [ ض َ ] (ص نسبی ) منسوب به ضرب .- طاق ِ ضربی ؛ قسمی طاق که زنند از آجرهای به پهنا بهم پیوسته یعنی قطر طاق قطر اقصر آجر است .- آلت ضربی ؛ در آلات موسیقی
ضربیفرهنگ انتشارات معین(ضَ) [ ع - فا. ] (ص نسب .) 1 - آواز یا آهنگی که وزن مرتب داشته باشد. 2 - نوعی طاق یا سقف محدب .
ضربیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ویژگی نوعی طاق یا سقف محدب که با آجر ساخته میشود.۲. (موسیقی) ویژگی اثر موسیقایی موزون.
زربیجارلغتنامه دهخدازربیجار. [ زَ ](اِخ ) دهی از دهستان املش است که در بخش رودسر شهرستان لاهیجان و بر کنار شوسه ٔ املش رودسر واقع است و 200 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران
زربیللغتنامه دهخدازربیل . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان گرمادوز است که در بخش کلیبر شهرستان اهر واقع است و 109 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
زربینلغتنامه دهخدازربین . [ زَ ] (اِ) سَرو. در شیرکوه و در رامیان و چالوس و منجیل آنرا سور گویند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). سرو کوهی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به جنگل شناسی سا
زربیةلغتنامه دهخدازربیة. [ زَ / زِ / زُ بی ی َ ] (ع اِ) بساط برگزیده ٔ پهناور. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). بساطی با تکیه گاه و بالش نشستن را. مسند. (یادداشت بخط مرحوم دهخ
زربیةلغتنامه دهخدازربیة. [ زَ بی ی َ ] (ع اِ) افراد متلون ، که چون بر امراء وارد شوند هر چیز که از خیر و شر بشنوند تصدیق کنند و بهمین جهت (از جهت تلون ) آنها را زربیة نامند و واح
زربیجارلغتنامه دهخدازربیجار. [ زَ ](اِخ ) دهی از دهستان املش است که در بخش رودسر شهرستان لاهیجان و بر کنار شوسه ٔ املش رودسر واقع است و 200 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران
زربیللغتنامه دهخدازربیل . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان گرمادوز است که در بخش کلیبر شهرستان اهر واقع است و 109 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
زربینلغتنامه دهخدازربین . [ زَ ] (اِ) سَرو. در شیرکوه و در رامیان و چالوس و منجیل آنرا سور گویند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). سرو کوهی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به جنگل شناسی سا
زربیةلغتنامه دهخدازربیة. [ زَ / زِ / زُ بی ی َ ] (ع اِ) بساط برگزیده ٔ پهناور. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). بساطی با تکیه گاه و بالش نشستن را. مسند. (یادداشت بخط مرحوم دهخ
زربیةلغتنامه دهخدازربیة. [ زَ بی ی َ ] (ع اِ) افراد متلون ، که چون بر امراء وارد شوند هر چیز که از خیر و شر بشنوند تصدیق کنند و بهمین جهت (از جهت تلون ) آنها را زربیة نامند و واح