زراعلغتنامه دهخدازراع . [ زَرْ را ] (ع ص ) کشاورز. (دهار). کاشتکار. (آنندراج ) کشتکار و زمین دار. (ناظم الاطباء). بسیار کشتکار: متی کنت ُ زراعاً اسوق السوانیا. (از اقرب الموارد)
زراعلغتنامه دهخدازراع . [ زِ ] (ع مص ) زمین را جهت زراعت بکسی دادن در صورتی که تخم با مالک باشد. مزارعة. (ناظم الاطباء).
زراعلغتنامه دهخدازراع . [ زُرْ را ] (ع اِ) ج ِ زراع . (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) (اقرب الموارد). رجوع به زارع شود.
ذراعدیکشنری عربی به فارسیبازو , مسلح کردن , بادبان سه گوش جلو کشتي , لب زيرين , دهان , حرف , ارواره , نوسان کردن , واخوردن , پس زني , وقفه
ضراءفرهنگ مترادف و متضاد۱. بدبختی، تنگدستی، سختی، شدت، عسرت، فلاکت، نکبت ۲. آسیب، صدمه، گزند ۳. غلا، قحط
ذراعلغتنامه دهخداذراع . [ ذَ / ذِ ] (ع ص ، اِ) زن چابک در رشتن . زنی که سبک ریسد. زن سبک ریس . زن دوک ریس (؟). (مهذب الاسماء).
زراعةلغتنامه دهخدازراعة. [ زَرْ را ع َ ] (ع اِ) ج ِ زَرّاع . (اقرب الموارد). رجوع به زراعون و زراع (معنی دوم ) شود.