زخملغتنامه دهخدازخم . [ زَ ] (ع مص ) سخت راندن کس را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد)(از متن اللغة) (از تاج العروس ) (از ناظم الاطباء).
زخملغتنامه دهخدازخم . [ زَ ] (اِ) این لغت در پهلوی هم بوده است . (از فرهنگ نظام ). پهلوی زخم یا زحم زام کردی افغانی زخم ، بلوچی زخم و زام (شمشیر). (فقه اللغه ٔ هرن ص 652). گیلک
زخم کشیدنلغتنامه دهخدازخم کشیدن . [ زَ ک َ / ک ِدَ ] (مص مرکب ) خسته و مجروح گشتن . (آنندراج ). زخم پذیرفتن . خود را در معرض زخم قرار دادن : کسی که زخم زد او هم ز زخم خود بشکست کسی ک
زخمخورلغتنامه دهخدازخمخور. [ زَ خوَرْ / خُرْ ] (نف مرکب ) زخم پذیر. آنچه یا آنکه محل ضرب (بهر یک از معانی ضرب ) قرار گیرد. زخم خورنده . زخم خوار : عاقبت هر که سر فروخت بزرسرنگون ه
کاج خواریفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنکه سیلی و پسگردنی بخورد: ◻︎ بدان تا کاجخواری پیشه گیرد / چو شاگردان پذیرد زخم استاد (سوزنی: لغتنامه: کاجخواری).