زججلغتنامه دهخدازجج . [ زَ ج َ ] (ع اِمص ) درازی و باریکی ابرو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). باریکی ابروهاست در درازی و نعت از این ، در مرد، ازج بر وزن اشد و در زن
زججلغتنامه دهخدازجج . [ زَ ج َ ] (ع مص ) گام فراخ نهادن در رفتار. (کنز اللغات ) (از کتاب الافعال ابن قطاع ج 2 ص 97). زجج در شتر، فراخ نهادن و دور از یکدیگر قرار دادن گامهاست .
زججلغتنامه دهخدازجج . [ زُ ج ُ ] (ع ص ، اِ) خران رام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). خران رام شده را گویند و ظاهراً مفرد آن ازج با
زجلغتنامه دهخدازج . [ زُج ج ] (ع اِ) آهن بن نیزه . ج ، زجاج ، و زِجَجة: رمح مزج ؛ نیزه ٔ بازُج ّ. (از منتهی الارب ). آهن بن نیزه . ج ، زِجاج ، زججة. (دهار) (آنندراج ) (ناظم ال
زجلغتنامه دهخدازج . [ زَج ج ] (ع مص ) بن نیزه زدن کسی را، و فعل آن از باب نصر است . گویند: زججت الرجل ؛ یعنی او را به ابن نیزه زدم . (ناظم الاطباء).بر کسی آهن بن نیزه زدن . (ا
تزجیجلغتنامه دهخداتزجیج . [ ت َ ] (ع مص ) باریک کردن ابرو. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). دراز و باریک گردانیدن ابرو. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از
ولغتنامه دهخداو. (ع حرف ) مؤلف منتهی الارب آرد: واو حرفی است از حروف هجا و به چند وجه می آید:الف - واو عاطفة که عاطف آن برای مطلق جمع است و در مواردی به کار میرود از قبیل ای