زبونگیریلغتنامه دهخدازبونگیری . [ زَ ] (حامص مرکب ) عاجزچزانی : زبونگیری نکرد آن صید نخجیرکه نبود شیر صیدافکن زبونگیر.نظامی .
زبونگیری کردنلغتنامه دهخدازبونگیری کردن . [ زَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عاجزچزانی کردن . از آزار افتادگان روی گردان نبودن . رجوع به زبونگیر و زبونگیری شود.
زبونلغتنامه دهخدازبون . [ زَ ] (ع ص ) اشتر که لگد زند دوشنده را. (مهذب الاسماء): ناقه ٔ زبون ؛ شتر ماده ٔ بسیار راننده و زننده مردم را. (منتهی الارب ). ناقة زبون ؛ یعنی شتری است
زبونفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیچاره، درمانده، عاجز، ناتوان ۲. حقیر، خفیف، خوار، ذلیل ۳. پست، جلب، سقط، فرومایه، ناکس ۴. مغلوب ۵. ضعیف، ضعیفالنفس، نژند
زبوندیکشنری فارسی به انگلیسیabject, down , downfallen, groveler, groveller, helpless, low, pitiful, puny, servile, weak, wretched
صیدافکنلغتنامه دهخداصیدافکن . [ ص َ / ص ِ اَ ک َ ] (نف مرکب ) آنکه یا آنچه صید را از پای دراندازد. شکارگیر. شکاری : چو در نالیدن آمد طبلک بازدرآمد مرغ صیدافکن بپرواز. نظامی .زبون گ
زبونگیرلغتنامه دهخدازبونگیر. [ زَ ] (نف مرکب ) ضعیف چزان . ضعیف کش . زیردست آزار. آنکه حق مظلومان و ضعیفان را پایمال کند : این یکی جادوی مکار زبونگیر است چند گردی سپس او به سبکباری
آهولغتنامه دهخداآهو. (اِ) غزال . غزاله . ظبی . ظبیه . ابوالسفاح . فائر. ج ، فور : بباغ اندر کنون مردم نبرّد مجلس از مجلس براغ اندر کنون آهو نبرّد سیله از سیله . رودکی .چون نهاد
عزلتلغتنامه دهخداعزلت . [ ع ُ ل َ ] (ع اِمص ) عزلة. گوشه نشینی و خانه نشینی . (ناظم الاطباء). جدا شدن از زن و فرزند و گوشه نشینی برای عبادت . (غیاث اللغات ). کناره گرفتن از خلق
عرضةلغتنامه دهخداعرضة. [ ع ُ ض َ ] (ع اِ) آهنگ . || قوت . (منتهی الارب ). || همت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || بندی است در کشتی گیری گویند: له عرضة یصرع بها الناس ؛ بندی ب