زبنلغتنامه دهخدازبن . [ زَ ] (اِخ ) فرقه ای از عشیره ٔ عامر. رشته ای از غفل که طایفه ای هستند از طوقه از بنی صخر یکی از عشایر بادیه ٔ شرقی اردن . (از معجم قبائل العرب تألیف عم
زبنلغتنامه دهخدازبن . [ زَ ] (اِخ ) نام بطنی است از نفافشه ٔ عزیز که شعبه ای از شمر طوقه اند. (از معجم قبائل العرب تألیف عمررضاکحالة).
زبنلغتنامه دهخدازبن . [ زَ ] (اِخ ) نام یک شعبه است از آل صبیح از قبیله ٔ خالد ساکن در کنار خلیج فارس . و ادالمقطع در شمال این قبیله وناحیة بیاض در جنوب ، و تا منطقه ٔ صمان در
زبنلغتنامه دهخدازبن . [ زَ ] (ع مص ) راندن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). زبن دفع است . (لسان العرب ). زبن دفع است و «ناقة زبون » شتر ماده ای است که با لگد زدن حالب را براند
زبنلغتنامه دهخدازبن . [ زَ / زِ ] (ع اِ) گوشه .«حل زبنا من قومه »؛ یعنی بگوشه ای افتاد از قوم خود گوئی از محل اقامت قوم خود دور افتاد. زبن بدین معنی تنها بصورت حال یا ظرف بکار
ز بنلغتنامه دهخداز بن . [ زِ ب ُ ] (حرف اضافه + اسم ) (از: حرف اضافه ٔ ز + اسم ) مخفف از بن . اساساً. اصلاً : شنیدم ز دانش پژوهان درست که تیر و کمان او [ دخترگورنک ] نهاد از نخس
ضبنلغتنامه دهخداضبن . [ ض َ ] (ع اِ) آب اندک که بس نباشد. (منتهی الارب ). آب شکافته و روان شده که در او زیادتی نباشد. (منتخب اللغات ).
ضبنلغتنامه دهخداضبن . [ ض َ ] (ع مص ) بازداشتن . (تاج المصادر): ضَبن عنا الهدیة؛ بازداشت از ما هدیة را. لغة فی الصاد. (منتهی الارب ).
ضبنلغتنامه دهخداضبن . [ ض َ ب َ ] (ع اِ) نقصان .(منتخب اللغات ) (منتهی الارب ). کمی . (منتهی الارب ).
ضبنلغتنامه دهخداضبن . [ ض َ ب ِ ] (ع ص ) آب اندک . (منتهی الارب ). آب شکافته و روان شده که در او زیادتی نباشد. (منتخب اللغات ). || مکان ٌ ضَبن ؛ جای تنگ . (منتهی الارب ).
زبنطوطلغتنامه دهخدازبنطوط. [ زَ ب َ ] (ع ص ) ولگرد. بوسیر این کلمه را یک لغت ترکی میداند ولی من در کتب لغت ترکی آن را نیافتم . در ایتالیایی کلمه ٔ اسباندیتو آمده است که معنی تبعید
زبنتالغتنامه دهخدازبنتا. [ زُ ب ُن ْن َ ] (اِخ ) (... الناقه ) پاهای ناقه است . (اقرب الموارد). زبنتای شتر بصیغه ٔ تثنیه ... پاهای او است . (شرح قاموس ). پاهای او است ، زیرا با پ
زبنترلغتنامه دهخدازبنتر. [ زَ ب َ ت َ ](ع ص ) مرد کوتاه بالا. (منتهی الارب ) (قطر المحیط) (ناظم الاطبا). کوتاه زشت خلقت . (متن اللغة). || مرد زشت روی کوتاه . (منتهی الارب ) (قطر
زبنتریلغتنامه دهخدازبنتری . [ زَب َ ت َ را ] (ع اِ) بلا و فتنة. (منتهی الارب ). داهیة.بلا و فتنة و داهیة. (قطر المحیط). بلا و فتنة. داهیة. (ناظم الاطبا). || تبختر. (متن اللغة).
زبنةلغتنامه دهخدازبنة. [ زَ ب ُن ْ ن َ ] (ع اِ) پای شتر است از زبن بمعنی دفع زیرا که با آن دفع میکند و میراند. طریح گوید:غبس خنابس کلهن مصدرنهد الزبنة کالعریش شتیم . (از تاج الع
زبنطوطلغتنامه دهخدازبنطوط. [ زَ ب َ ] (ع ص ) ولگرد. بوسیر این کلمه را یک لغت ترکی میداند ولی من در کتب لغت ترکی آن را نیافتم . در ایتالیایی کلمه ٔ اسباندیتو آمده است که معنی تبعید
زبنتالغتنامه دهخدازبنتا. [ زُ ب ُن ْن َ ] (اِخ ) (... الناقه ) پاهای ناقه است . (اقرب الموارد). زبنتای شتر بصیغه ٔ تثنیه ... پاهای او است . (شرح قاموس ). پاهای او است ، زیرا با پ
زبنترلغتنامه دهخدازبنتر. [ زَ ب َ ت َ ](ع ص ) مرد کوتاه بالا. (منتهی الارب ) (قطر المحیط) (ناظم الاطبا). کوتاه زشت خلقت . (متن اللغة). || مرد زشت روی کوتاه . (منتهی الارب ) (قطر