زبرکلغتنامه دهخدازبرک . [ زَ ] (اِ) زرشک . امبرباریس . بعضی آنرا زبرک یا زبوک ضبط کرده اند. (از دزی ج 1 ص 579).
زبرکوهلغتنامه دهخدازبرکوه . [ زَ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بنجاب بخش طبس از شهرستان فردوس است که در 153 هزارگزی شمال خاوری طبس واقع است . کوهستانی و گرمسیر است و تعداد سکنه ٔ آن
زبرکرانهایsupralittoralواژههای مصوب فرهنگستانویژگی ناحیهای بستری که دقیقاً بالای خط فراکِشَند قرار دارد
زبرکوهلغتنامه دهخدازبرکوه . [ زَ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بنجاب بخش طبس از شهرستان فردوس است که در 153 هزارگزی شمال خاوری طبس واقع است . کوهستانی و گرمسیر است و تعداد سکنه ٔ آن
خارهایbarbed, barbellateواژههای مصوب فرهنگستانویژگی زِبرکرکی که در سطح یا حاشیۀ آن زواید ریز و تیز وجود دارد
ریزموریشیsetulose, finely setoseواژههای مصوب فرهنگستانویژگی سطحی پوشیده از زبرکرکهای ریز و بسیار ظریف
زبرلغتنامه دهخدازبر. [ زَ ] (ع ص ) قوی . (منتهی الارب ). نیرومند و سخت . (المنجد) (متن اللغه ). سخت . (دهار). نیرومند و شدید از مردان را گویند و این کلمه مکبرزُبَیر است . و در