زبان گسستهisolating languageواژههای مصوب فرهنگستانزبانی غیرتصریفی که در آن ریشهها تغییرناپذیرند و برای نشان دادن روابط دستوری از ترتیب کلمات استفاده میشود
زبانلغتنامه دهخدازبان . [ زَب ْ با ] (اِخ ) ابن قائد مصری . محدثی است فاضل نیکو و ضعیف . از سهل بن معاذ روایت کند و لیث و ابن لهیعة از او نقل حدیث کرده اند. زبان در 155 هَ . ق .
زبانلغتنامه دهخدازبان . [ زَب ْ با ] (اِخ ) پدر محمدبن زبان راوی است . (از قاموس ) (تاج العروس ) (منتهی الارب ). رجوع به محمدبن زبان شود.
زبانلغتنامه دهخدازبان . [ زَب ْ با ] (اِخ ) جد احمدبن سلیمان بن زبان راوی است . (منتهی الارب ) (قاموس ) (تاج العروس ). رجوع به احمدبن سلیمان شود.
میاسطولغتنامه دهخدامیاسطو. [ م َ ] (اِ) میاستو. معبدی است ترسایان را. (از برهان ) : نسطوری و موبدی نژادش اسلامی و ایزدی نهادش ...بر راه میاسطو نشسته هیروقی را زبان گسسته . خاقانی
گسسته دملغتنامه دهخداگسسته دم . [ گ ُ س َس ْ ت َ / ت ِ دَ ] (ص مرکب ) آنکه از پس دویدن مانده باشد و نفسش گسسته باشد. (آنندراج ). آنکه نفسش بند آمده باشد : پیوسته باد عزّت و فرّ و جل
بدگویلغتنامه دهخدابدگوی . [ ب َ ] (نف مرکب ) بدگو. عیب گو. مفتری . آنکه فحش و زشت می گوید. (از ناظم الاطباء). هُمَزة. (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ) . لماز. هماز. نمام
دملغتنامه دهخدادم . [ دَ ] (اِ) نفس . (شرفنامه ٔ منیری ) (غیاث ) (لغت محلی شوشتر، خطی ) (دهار) (منتهی الارب ). نفس و هوایی که به واسطه ٔ حرکات آلات تنفس در شش داخل می شود و از
مارلغتنامه دهخدامار. (اِ) معروف است که به زبان عربی حیه گویند. (برهان ). حیه . (ترجمان القرآن ). حیوانی دراز و خزنده و بی دست و پای که به تازی حیه گویند. ج ، ماران . (ناظم الاط