زباللغتنامه دهخدازبال . [ زَب ْ با ] (ع ص ) آنکه زبل (سرگین ) جمع میکند و این ماده را ندیده ام و از آن روی آوردم که بگفته ٔ قراء این گونه اشتقاق قیاسی است . (اقرب الموارد). سرگی
زباللغتنامه دهخدازبال . [ زِ ] (ع اِ) آنچه مورچه برداشته برد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (تاج العروس ). در نسخ قاموس : ما تحمله النحلة بفمها است و صواب نملة اس
زباللغتنامه دهخدازبال . [ زُ ] (ع اِ) لغتی است در زِبال بمعنی چیز اندک و حقیر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ فوق شود.
ذباللغتنامه دهخداذبال . [ ذُ ] (ع اِ) ج ِ ذُبالة. (دهار) : عقل گردی ، عقل را دانی کمال عشق گردی ، عشق را دانی ذبال . مولوی .با حضور آفتاب با کمال رهنمایی جستن از شمع و ذبال . مو
زباله کشلغتنامه دهخدازباله کش . [ زُ ل َ / ل ِ ک َ / ک ِ ] (نف مرکب ) سرگین کش . خاکروبه کش . زبّال .