زاورلغتنامه دهخدازاور. [ وَ ] (اِخ ) قریه ای است از قراء اشتیخن در صغد. (ازانساب سمعانی ). یاقوت آرد: ابوسعد (سمعانی ) گوید: زاور قریه ای است در اشتیخن صغد. (از معجم البلدان ).
زاورلغتنامه دهخدازاور. [ وَ ] (ص ، اِ) خادم و خدمتگار باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). چاکر و خادم . و بدین معنی از ریشه ٔ زور است . (فرهنگ نظام ) : چیست چندین آب و گل را پیروی کر
زاورلغتنامه دهخدازاور. [ وَ ](اِخ ) قریه ای است در عراق و بدانجا منسوب است نهر زاور که متصل به عکبرا است و این سخن از نصر است . (ازمعجم البلدان ). و در همان کتاب آمده : قریه ٔ ز
زاورلغتنامه دهخدازاور.[ وَ ] (اِخ ) نهر... نهری است متصل به عکبرا و قریه ٔ زاور کنار آن است . (از معجم البلدان ، نهر زاور).
ذعورلغتنامه دهخداذعور. [ ذَ ] (ع ص ) مُتَذعر. ترسنده . || زن ترسنده از ریبه و تهمت . زن ترسان از بدنامی . زنی ترسنده . (مهذب الاسماء). زن ترسنده از بهتان و سخن بد. || ناقه ٔ ذعو
زاور فرتاشلغتنامه دهخدازاور فرتاش . [ وَ ف َ ] (ص مرکب ) ممتنعالوجود را گویند چه زاور بمعنی ممتنع و فرتاش بمعنی وجود باشد. (برهان قاطع). محال و ممتنع الوجود. (ناظم الاطباء).
زاورةلغتنامه دهخدازاورة. [وَ رَ ] (ع اِ) زاوَرَة القطاة؛ آنجا که مرغ سنگخوار برای جوجه های خود آب حمل میکند. (اقرب الموارد).
زاوریلغتنامه دهخدازاوری . [ وَ ] (حامص ) خدمت . (ناظم الاطباء) : چیست چندین آب و گل را پیروی کردن ز حرص آب و گل خود مر ترا بسته میان زاوری .سنائی .
زاور فرتاشلغتنامه دهخدازاور فرتاش . [ وَ ف َ ] (ص مرکب ) ممتنعالوجود را گویند چه زاور بمعنی ممتنع و فرتاش بمعنی وجود باشد. (برهان قاطع). محال و ممتنع الوجود. (ناظم الاطباء).
زاورةلغتنامه دهخدازاورة. [وَ رَ ] (ع اِ) زاوَرَة القطاة؛ آنجا که مرغ سنگخوار برای جوجه های خود آب حمل میکند. (اقرب الموارد).
زاوریلغتنامه دهخدازاوری . [ وَ ] (حامص ) خدمت . (ناظم الاطباء) : چیست چندین آب و گل را پیروی کردن ز حرص آب و گل خود مر ترا بسته میان زاوری .سنائی .
زاورا شدنلغتنامه دهخدازاورا شدن . [ وِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ناچار ازترک جای مألوف گردیدن . رجوع به زاورا کردن ، شود.