زاهقلغتنامه دهخدازاهق . [ هَِ ] (ع ص )هلاک شونده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). نیست شونده . (کشف اللغات ). || مرد هزیمت یافته . (منتهی الارب ) (اقرب
زاهقةلغتنامه دهخدازاهقة. [ هَِ ق َ ] (ع ص ) مؤنث زاهق . (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || راحلة زاهقة؛ راحله ای است که سبقت نماید و پیشی گیرد بر دیگران . (ناظم الاطباء). || چاه عم
زاهقةلغتنامه دهخدازاهقة. [ هَِ ق َ ] (ع ص ) مؤنث زاهق . (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || راحلة زاهقة؛ راحله ای است که سبقت نماید و پیشی گیرد بر دیگران . (ناظم الاطباء). || چاه عم
زهقلغتنامه دهخدازهق . [ زُ هَُ / زُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ زاهق . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به زاهق شود.
حابیلغتنامه دهخداحابی . (ع ص ، اِ) مرد بلنددوش . || تیری که بر زمین غیژان رسد برنشانه ،ضِد زاهق . (منتهی الارب ). تیری که در مقابل هدف به زمین خورده و بعد به آن اصابت کند. || نب
غیژانلغتنامه دهخداغیژان . (نف ، ق ) غیژنده . خزنده و بر شکم رونده . رجوع به غیژیدن شود: حابی ؛ تیری که بر زمین غیژان رسد بر نشانه . ضد زاهق . (منتهی الارب ). || در حال غیژیدن . ر
مغزدارلغتنامه دهخدامغزدار. [ م َ ] (نف مرکب ) مقابل بی مغز، چون بادام مغزدار. (آنندراج ). هر چیزی که دارای مغز باشد وچیزی که پرمغز باشد. (ناظم الاطباء). دارای مغز. مغزآکنده . پرمغ