زافرلغتنامه دهخدازافر. (اِخ ) ابن عمر ملقب به فیاش یکی از چند تن خطیبی بود که در 145 هَ . ق . ابراهیم بن عبداﷲبن حسن را به مصر بردند و بر سر در مسجد جامعآویختند. (از کتاب الولاة
زافرلغتنامه دهخدازافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن سفیان کوفی از اصحاب جعفر الصادق (ع ) است . (از اعیان الشیعه بنقل از رجال شیخ طوسی ).
زافرلغتنامه دهخدازافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن سلیمان ایادی قهستانی مکنی به ابوسلیمان . بخاری گوید: در ری بوده و برخی وی را کوفی و نزیل بغداد دانسته اند در کتاب تاریخ بغداد و میزان ا
زافرلغتنامه دهخدازافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ ایادی از اصحاب حضرت جعفر الصادق (ع ) است . مؤلف اعیان الشیعه آرد:علامه ٔ حلی در کتاب خلاصه و ابن داود در رجال از وی نام برده و ا
زافرلغتنامه دهخدازافر. [ ف ِ ] (اِخ ) فرزند خلیل بن قردة است و اصمعی در کتاب جزیرة العرب شعری از خلیل [پدر زافر] در مرثیه ٔ وی نقل کند و گوید: زافر در شهر دمشق درگذشت و پدرش این
ظافرلغتنامه دهخداظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن القاسم بن منصوربن عبداﷲبن خلف بن عبدالغنی الجذامی ، مکنی به ابی منصور و معروف به حداد. موطن وی اسکندریه . او شاعری ادیب و نیکوسخن بود.
ظافرلغتنامه دهخداظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن جابربن منصور السکری ،مکنّی به ابوحکیم . او مسلمانی دین دار و عالم به صناعت طب و یکی از بزرگترین متمیزین این علم و در علوم حکمیه متقن و
ظافرلغتنامه دهخداظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن جعفربن ابی القاسم السلمی ، مکنی به ابوعامر دمشقی . او از مکی بن علان و اسماعیل عراقی و محمدبن ابی القاسم قزوینی و دیگران استماع حدیث کر
ظافرلغتنامه دهخداظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن محمدبن صالح بن ثابت الانصاری العدوی . وی مردی تهیدست و نیکوکار بود و نظمی نیکو داشت و شیخ ابوحیان از وی اخذ روایت کرده است . از اوست :ت
زافرةلغتنامه دهخدازافرة. [ ف ِ رَ ] (اِخ ) قصبه ای است در 60کیلومتری جنوب شرقی ایالت بادایوز از ایالات استرمادوره (اسپانیا). (از قاموس الاعلام ترکی ).
زافرةلغتنامه دهخدازافرة. [ ف ِ رَ ] (ع ص ، اِ) آنکه دیگری را در حمل ازفار (اثقال و احمال ) یاری کند. (ذیل اقرب الموارد از لسان ). || گروه مردم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آن
حبی زافریةلغتنامه دهخداحبی زافریة. [ حُب ْ با ف ِ ری ی َ ] (اِخ ) باهلی مادر احنف بن قیس شاعر است . رجوع به البیان و التبیین ج 1 ص 65 شود.
زافرةلغتنامه دهخدازافرة. [ ف ِ رَ ] (اِخ ) قصبه ای است در 60کیلومتری جنوب شرقی ایالت بادایوز از ایالات استرمادوره (اسپانیا). (از قاموس الاعلام ترکی ).
زافرةلغتنامه دهخدازافرة. [ ف ِ رَ ] (ع ص ، اِ) آنکه دیگری را در حمل ازفار (اثقال و احمال ) یاری کند. (ذیل اقرب الموارد از لسان ). || گروه مردم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آن
حبی زافریةلغتنامه دهخداحبی زافریة. [ حُب ْ با ف ِ ری ی َ ] (اِخ ) باهلی مادر احنف بن قیس شاعر است . رجوع به البیان و التبیین ج 1 ص 65 شود.
یزیدلغتنامه دهخدایزید. [ ی َ ] (اِخ ) ابن اسیدبن زافربن اسماء سلمی ، از والیان و رجال دولت عباسی بود و مادرش دین نصاری داشت . در زمان خلافت مهدی و منصور عباسی به والیگری ارمینیه