زاعبلغتنامه دهخدازاعب . [ ع ِ ] (اِخ ) مردی است از خزرج که نیزه میساخته و نیزه های مشهور به زاعبیه منسوب بدو است . (از اقرب الموارد). و رجوع به آنندراج و ناظم الاطباء شود.
زاعبلغتنامه دهخدازاعب . [ ع ِ ] (ع ص ، اِ) هادی سیاح . (از اقرب الموارد). هادی بسیاررونده و سیرکننده در زمین . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || نوک نیزه ای . (ناظم الاطباء). || سیل
ذائبلغتنامه دهخداذائب . [ ءِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ذوب . گدازان . بخسان . (صحاح الفرس ). || گدازنده . آب کننده . || مذاب . آب شده : لحبک ذائب ابداً فؤادی یخفف بالدّموع الجاریات
ذئابلغتنامه دهخداذئاب . [ ذِ ] (ع اِ)ج ِ ذِئب . گرگان . گرگها. اذواب . ذوبان : همچو گرگان ربودنت پیشه ست نسبتی داری از کلاب و ذئاب . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 34).اینکه تو بینی ن
زاعبیلغتنامه دهخدازاعبی . [ ع ِ بی ی ] (ع ص نسبی ) سنان زاعبی . رمح زاعبی . نیزه ٔ منسوب به زاعب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و رجوع به زاعب و زاعبیة شود.
زاعبیةلغتنامه دهخدازاعبیة. [ ع ِ بی ی َ ] (ص نسبی ) رماح زاعبیة؛ نیزه های منسوب به زاعب ، مردی که نیزه میساخته است . (اقرب الموارد). رماح زاعبیه و سنان زاعبی منسوب است به شهر یامر
زاعبیلغتنامه دهخدازاعبی . [ ع ِ بی ی ] (ع ص نسبی ) سنان زاعبی . رمح زاعبی . نیزه ٔ منسوب به زاعب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و رجوع به زاعب و زاعبیة شود.
زاعبیةلغتنامه دهخدازاعبیة. [ ع ِ بی ی َ ] (ص نسبی ) رماح زاعبیة؛ نیزه های منسوب به زاعب ، مردی که نیزه میساخته است . (اقرب الموارد). رماح زاعبیه و سنان زاعبی منسوب است به شهر یامر