زاستلغتنامه دهخدازاست . (اِخ ) نام ولایتی است . کسائی گوید : بگور تنگ سپارد ترا دهان فراخ اگرت مملکت از حد روم تا حد زاست . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 51).حاشیه ٔفرهنگ اسدی نخجوانی
زاسترلغتنامه دهخدازاستر. [ س ْ / س ُ ت َ ] (ق مرکب ) بمعنی زانسوتر و از آن طرف تر، دورتر و پستتر باشد. (برهان قاطع). مخفف زانسوتر است . (آنندراج ) : درنگی که گفتم که پروین همی نخ
زاسترفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکنارتر؛ دورتر؛ آن طرفتر؛ از آن سوتر؛ زآنستر: ◻︎ دلم ز راه هوای تو برنمیگردد / هوای تو ز دلم زاستر نمیگردد (خاقانی: ۶۱۰).
زاسترلغتنامه دهخدازاستر. [ س ْ / س ُ ت َ ] (ق مرکب ) بمعنی زانسوتر و از آن طرف تر، دورتر و پستتر باشد. (برهان قاطع). مخفف زانسوتر است . (آنندراج ) : درنگی که گفتم که پروین همی نخ
زاسترفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکنارتر؛ دورتر؛ آن طرفتر؛ از آن سوتر؛ زآنستر: ◻︎ دلم ز راه هوای تو برنمیگردد / هوای تو ز دلم زاستر نمیگردد (خاقانی: ۶۱۰).