زارعلغتنامه دهخدازارع . [ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از زرع .برزگر. (دهار). زراعت کننده . (آنندراج ) : خود گرفتم به حکم صاحب شرع زارع غاصب است مالک زرع .دهخدا (دیوان ص 109).
ذارعلغتنامه دهخداذارع . [ رِ ] (ع اِ) خیک خرد شراب . مشکولی . خیکچه ٔ شراب . مشکیزه ٔ شراب . ج ، ذوارع .
ذارعلغتنامه دهخداذارع . [ رِ ] (ع ص ) منسوب به ذرع یعنی ذرع ثیاب و ارض . (سمعانی ). || نعت فاعلی از ذرع . شفیع. شافع. خواهشگر. || گزکننده . پیماینده ٔ به گز. || (اِخ ) اولاد ذار
زارالغتنامه دهخدازارا. (اِخ ) خلیجی است در ناحیه ٔ دلماسیه از نواحی بلژیک این قلعه که مرکز دلماسیه است در روزگار قدیم جادیرا نام داشته و در 475کیلومتری جنوب فیا (ادریاتیک ) واقع
زارالغتنامه دهخدازارا. (اِخ ) ناحیه ٔ وسیعی است بمساحت 577 کیلومتر مربع از شمال محدود است به کرواسیا و از جنوب بناحیه ٔ سیالاترو ازجنوب غربی به ادریاتیک و از شرق بترکیه ٔ اروپا.
زارع آبادلغتنامه دهخدازارع آباد. [ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چمچال مشهور به مال امیری . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
زارعانلغتنامه دهخدازارعان . [ رِ ] (اِخ ) دیهی است از دهستان اواوغلی بخش حومه ٔ شهرستان خوی . 20هزارگزی شمال خاوری خوی و 4هزارگزی شمال باختری راه خوی به جلفا دارای چشمه ٔ آب معدنی
زارعلیلغتنامه دهخدازارعلی . [ ع َ ] (اِخ ) یکی از تیره های ایل بیراونداز ایلهای کرد است . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 67).
زارع آبادلغتنامه دهخدازارع آباد. [ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چمچال مشهور به مال امیری . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).