زارخورلغتنامه دهخدازارخور. [ خُوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب ) طفلی را گویند که اندک خورد و فربه نشود و بنالد. (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ). رجوع به زاخوست ، زاخوستی و زاخوست شدن شود.
زارخورشلغتنامه دهخدازارخورش . [ خوَ / خ ُ رِ ] (ص مرکب ) زنی را گویند که طعام اندک خورد و کم خورش باشد و او را قتین گویند. (برهان قاطع). زنی را گویند که کم خور باشد. (آنندراج ). و
زاخورلغتنامه دهخدازاخور. (اِخ ) قریه ای است در هفت فرسنگی میان جنوب و مشرق ده رم . (فارس نامه ٔ ابن البلخی ).
زاخورشلغتنامه دهخدازاخورش . [ خوَ / خ ُ رِ ] (ص مرکب ) مخفف زارخورش . زنی که طعام اندک خورد و کم خور باشد وعرب آن زن را قتین گوید. (آنندراج ) (برهان قاطع).
زادخورلغتنامه دهخدازادخور. [ خُوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب ) بمنی زادخوست که پیر سالخورده و فرتوت باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). || پیر سال خورد. (جهانگیری ). و رجوع به زادخورد و زادخوس
زارخورشلغتنامه دهخدازارخورش . [ خوَ / خ ُ رِ ] (ص مرکب ) زنی را گویند که طعام اندک خورد و کم خورش باشد و او را قتین گویند. (برهان قاطع). زنی را گویند که کم خور باشد. (آنندراج ). و
زاخورشلغتنامه دهخدازاخورش . [ خوَ / خ ُ رِ ] (ص مرکب ) مخفف زارخورش . زنی که طعام اندک خورد و کم خور باشد وعرب آن زن را قتین گوید. (آنندراج ) (برهان قاطع).
زاخورلغتنامه دهخدازاخور. (اِخ ) قریه ای است در هفت فرسنگی میان جنوب و مشرق ده رم . (فارس نامه ٔ ابن البلخی ).
زادخورلغتنامه دهخدازادخور. [ خُوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب ) بمنی زادخوست که پیر سالخورده و فرتوت باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). || پیر سال خورد. (جهانگیری ). و رجوع به زادخورد و زادخوس