زاخولغتنامه دهخدازاخو. (اِخ ) ایالتی است هم مرز دیار بکر و بتلیس و انتهای شمال غربی آن متصل بموصل است و به انضمام ناحیه ٔ سلیفاتی مشتمل بر 109 قریه است . (قاموس الاعلام ترکی ).
زاخولغتنامه دهخدازاخو. (اِخ ) شهری است که مرکز ایالت زاخو است و مساحت آن 75000 گز میباشد. (ملحقات المنجد چ 1956). مؤلف قاموس الاعلام ترکی آرد: قصبه ٔ مرکزی قضاء زاخو واقع در حد
زاخورلغتنامه دهخدازاخور. (اِخ ) قریه ای است در هفت فرسنگی میان جنوب و مشرق ده رم . (فارس نامه ٔ ابن البلخی ).
زاخورشلغتنامه دهخدازاخورش . [ خوَ / خ ُ رِ ] (ص مرکب ) مخفف زارخورش . زنی که طعام اندک خورد و کم خور باشد وعرب آن زن را قتین گوید. (آنندراج ) (برهان قاطع).
زاخورلغتنامه دهخدازاخور. (اِخ ) قریه ای است در هفت فرسنگی میان جنوب و مشرق ده رم . (فارس نامه ٔ ابن البلخی ).
زاخورشلغتنامه دهخدازاخورش . [ خوَ / خ ُ رِ ] (ص مرکب ) مخفف زارخورش . زنی که طعام اندک خورد و کم خور باشد وعرب آن زن را قتین گوید. (آنندراج ) (برهان قاطع).
زارخورلغتنامه دهخدازارخور. [ خُوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب ) طفلی را گویند که اندک خورد و فربه نشود و بنالد. (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ). رجوع به زاخوست ، زاخوستی و زاخوست شدن شود.
زارخورشلغتنامه دهخدازارخورش . [ خوَ / خ ُ رِ ] (ص مرکب ) زنی را گویند که طعام اندک خورد و کم خورش باشد و او را قتین گویند. (برهان قاطع). زنی را گویند که کم خور باشد. (آنندراج ). و
آخورلغتنامه دهخداآخور. [ خُرْ ] (اِ) آخُر (در تمام معانی ) : چنان بد که اسبی ز آخور بجست که بد شاه پرویز رابرنشست . فردوسی .دگر اسب جنگی چل وشش هزارکه بودند بر آخور شهریار. فردو