ریوادهلغتنامه دهخداریواده . [ ری دِه ْ ] (اِخ ) دهی از بخش جغتای شهرستان سبزوار. دارای 226 تن سکنه . آب آن از قنات و محصول عمده ٔ آنجا غلات و پنبه و راه آن ماشین رو است . از آثار
ریوادهواژهنامه آزادریوا چنان که در فرهنگ لغت معین آمده به معنای تدبیر است. در گذشته به کسانی که مردم برای مشورت به آنان مراجعه می کرده اند، ریواده یا ریواگو می گفته اند.
روادةلغتنامه دهخداروادة. [ رُ دَ ] (ع ص ) زن که در خانه های همسایگان بسیار آمد و رفت نماید. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). زنی که در یک جای آرام نگیردو در خانه های همسایگان بسیار
رادةلغتنامه دهخدارادة. [ دَ ] (ع ص ) (از: رود) امراءةرادة؛ زنی که در خانه ٔ همسایه بسیار آمد و رفت نماید. (منتهی الارب ). رؤدة. || ج ِ رائد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع
رادةلغتنامه دهخدارادة. [ رادْ دَ ] (ع اِ) چوبی است در مقدم گردون که به پهنا بسته میشود میان دو چوب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || فایده ؛ گفته میشود: هذا الامر ل
رأدةلغتنامه دهخدارأدة. [ رَءْ دَ ] (ع اِ) مؤنث رأد. زن جوان نیکو. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)(ناظم الاطباء) (آنندراج ). زن خوبروی از لحاظ تشبیه به شاخه ٔ تر و تازه . (از
روادةلغتنامه دهخداروادة. [ رُ دَ ] (ع ص ) زن که در خانه های همسایگان بسیار آمد و رفت نماید. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). زنی که در یک جای آرام نگیردو در خانه های همسایگان بسیار
روادتانلغتنامه دهخداروادتان . [ رُ دَ ] (اِخ ) لغتی است در رُوادة که موضعی است . (منتهی الارب ). رجوع به روادة شود.
رایدةلغتنامه دهخدارایدة. [ ی ِ دَ ] (ع ص ، اِ) رائدة. مؤنث راید. اسم فاعل از ریشه ٔ «رود». رادة. رُوادة. زنی که در همسایه ٔ خود بسیارآمد و شد نماید. (منتهی الارب ) (از اقرب المو
روادلغتنامه دهخدارواد. [ رُ ] (ع ص ) زنی که در جایی آرام نگیرد و در خانه های همسایگان آمد و شد کند. رُوادة. (از معجم متن اللغة). رجوع به رُوادة شود.