ریوالغتنامه دهخداریوا. [ ری ] (اِ) پیرو. (ناظم الاطباء). || مخفف ریواس که ریباس و ریواج و ریباج نیز گویند. (از شعوری ج 2 ورق 17). رجوع به مترادفات شود.
ریوعلغتنامه دهخداریوع . [ رُ ] (ع مص ) ریع. ریعان . ریاع . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) : بعضی به گیاه و کشت سد رمق می کردند تا از روع و ریوع اطماع به انقطاع رسید. (ترجمه ٔ
ریواجلغتنامه دهخداریواج . [ ری ] (اِ) رستنی که ریواس نیز گویند. (ناظم الاطباء) (از شرفنامه ٔ منیری ) (از آنندراج ).ریباس . ریواس . ریواص . (یادداشت مؤلف ) : ز کوه آرمت کبک کوهسا
ریوادهلغتنامه دهخداریواده . [ ری دِه ْ ] (اِخ ) دهی از بخش جغتای شهرستان سبزوار. دارای 226 تن سکنه . آب آن از قنات و محصول عمده ٔ آنجا غلات و پنبه و راه آن ماشین رو است . از آثار
ریواردشیرلغتنامه دهخداریواردشیر. [ وْ اَ دَ ] (اِخ ) نام شهری پی افکنده ٔ اردشیر بابکان به پارس . ریشهر. (یادداشت مؤلف ). رجوع به ریشهر و تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ص 17 و20 و 2
ریوادهواژهنامه آزادریوا چنان که در فرهنگ لغت معین آمده به معنای تدبیر است. در گذشته به کسانی که مردم برای مشورت به آنان مراجعه می کرده اند، ریواده یا ریواگو می گفته اند.
ریواسلغتنامه دهخداریواس . [ری ] (اِ) نام رستنی . ریباس . (ناظم الاطباء). ریواج .ریباج . ریویج . ریباس . ریوا. ریونج . ریواص . ریویز. (یادداشت مؤلف ). به معنی ریواج است که رستنی
ریواجلغتنامه دهخداریواج . [ ری ] (اِ) رستنی که ریواس نیز گویند. (ناظم الاطباء) (از شرفنامه ٔ منیری ) (از آنندراج ).ریباس . ریواس . ریواص . (یادداشت مؤلف ) : ز کوه آرمت کبک کوهسا