ریزانلغتنامه دهخداریزان . (نف ، ق مرکب ) نعت فاعلی از ریختن و به معنی در حال ریزش . (از شعوری ج 2 ص 19). پاشان . افشان . روان . جریان دارنده . (ناظم الاطباء). ریزنده . مدرار. در
ریضانلغتنامه دهخداریضان . (ع اِ) ج ِ روضة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (دهار) (اقرب الموارد). رجوع به روضة شود.
ریزان پشنلغتنامه دهخداریزان پشن . [ ] (اِخ ) نام قلعه ای بوده : داوه ، این دیه را ریذویه بنا کرده است صاحب قلعه که بر کوه خوشتر است و آن را قلعه ٔ ریزان پشن می گویند. (ترجمه ٔ تاریخ
ریزانندهلغتنامه دهخداریزاننده . [ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف ) ریزریزکننده (از ماده ٔ ریز و ریزه ): مُفَتِّت ؛ ریزاننده ٔ حصاة. (یادداشت مؤلف ). || ریزنده . (یادداشت مؤلف ).
ریزاندنلغتنامه دهخداریزاندن . [ دَ ] (مص ) ریزانیدن .ریختن . ریختن کنانیدن . (ناظم الاطباء) : درخت را بجنبان تا خرما بریزاند. (قصص الانبیاء ص 205).به تنگی بریزاندت روی رنگ چو وقت ف
ریزاندنیلغتنامه دهخداریزاندنی . [ دَ ] (ص لیاقت ) ریزانیدنی . قابل ریزاندن . لایق ریختن . (از یادداشت مؤلف ). رجوع به ریزاندن شود.
ریزان پشنلغتنامه دهخداریزان پشن . [ ] (اِخ ) نام قلعه ای بوده : داوه ، این دیه را ریذویه بنا کرده است صاحب قلعه که بر کوه خوشتر است و آن را قلعه ٔ ریزان پشن می گویند. (ترجمه ٔ تاریخ
ریزانندهلغتنامه دهخداریزاننده . [ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف ) ریزریزکننده (از ماده ٔ ریز و ریزه ): مُفَتِّت ؛ ریزاننده ٔ حصاة. (یادداشت مؤلف ). || ریزنده . (یادداشت مؤلف ).