ریزلغتنامه دهخداریز. (ص ،اِ) خرده و ذره . هر چیز خرد و بسیار کوچکی که مانندگرد باشد. (ناظم الاطباء). خرده و ریزه . (از برهان ).پاره ای از چیزی . (آنندراج ). خرد. مقابل درشت . ب
ریزلغتنامه دهخداریز. (اِخ ) ده مرکزدهستان ریز، بخش خورموج شهرستان بوشهر. دارای 432 تن سکنه . آب آن از چشمه و چاه و محصول عمده ٔ آنجا غلات و برنج و لبنیات و خرما و صنایع دستی زن
ریضلغتنامه دهخداریض . [ رَی ْ ی ِ ] (ع ص ) نخست در ریاضت آمده ، یستوی فیه المذکر و المؤنث . گویند: ناقة ریض و غلام ریض . اصل آن رَیوِض است که واو به یاء قلب شده است . (از ناظم
abradedدیکشنری انگلیسی به فارسیریز ریز شده، پاک کردن، تحریک کردن، ساییدن، خراشیدن زدودن، حک کردن، بر انگیختن