ریحیلغتنامه دهخداریحی . (ص نسبی ) بادی و منسوب به باد. (ناظم الاطباء). بادی : فتق ریحی . (یادداشت مؤلف ). || نفاخ . (ناظم الاطباء). و رجوع به نفاخ شود.
اداراقیلغتنامه دهخدااداراقی . [ اَ ] (اِ) دوائی هندیست و از جمله ٔ سموم است و در طلی بیماریها استعمال کنند مانند کلف و جرب و قوباء و اگر بر عرق النساء ضماد کنند نافع بود و بعضی در
گوارش زیرهلغتنامه دهخداگوارش زیره . [ گ ُ رِ ش ِ رَ / رِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) درد معده را سودمند بود و هاضمه را یاری دهد و اورام ریحی را نفع رساند. صنعت آن : زیره ٔمریر صد مثقال
باد کهنکولغتنامه دهخداباد کهنکو. [ دِ ک َ هََ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) باد کنکو. مرض عرق النسا که در پای مردم پیدا شود. (آنندراج ). || باد کنکو (کهنکو) ماده ٔ ریحی است که در آن رگ
اخثاءالبقرلغتنامه دهخدااخثاءالبقر. [ اَ ئُل ْ ب َ ق َ ] (ع اِ مرکب ) پاچک دشتی . (لغات الطب از مؤیدالفضلا). در تحفه ٔحکیم مؤمن آمده : ب خاء معجمه سرگین گاو است ، در آخر اول گرم و در
اراقولغتنامه دهخدااراقو. [ اَ ] (معرب ، اِ) اَراقَوا. بلغت رومی نام تخمی است بشکل مدور و برنگ سیاه و بغایت صلب و در میان گندم و عدس بسیار میباشدو آنرا بشیرازی سیهک خوانند. آرد آن