ریاحینلغتنامه دهخداریاحین . [ رَ ] (ع اِ) ج ِ ریحان . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (دهار). ج ِ ریحان . به کسر «راء» درست نیست . (از غیاث اللغات ). ج ِ ریحان ، نه به کسر چنانکه مش
حصن الریاحینلغتنامه دهخداحصن الریاحین . [ ح ِ نُرْ رَ ] (اِخ ) حصنی به اسپانیا. (حلل سندسیه ج 1 ص 109).
سلطان الریاحینلغتنامه دهخداسلطان الریاحین . [ س ُ نُرْ رَ ] (ع اِ مرکب ) شاهسپرم . شاهسفرم . ریحان . (یادداشت مؤلف ). رجوع به کلمات فوق شود.
ریاحیلغتنامه دهخداریاحی . (ص نسبی ) منسوب است به ریاح بن یربوع که از تمیم می باشد. (ازالانساب سمعانی ). || منسوب است به ریاح بن عوف ... ریان که بطنی از جرم است . (از لباب الانساب
ریاحیلغتنامه دهخداریاحی . [ رَ ] (ص نسبی ، اِ) نوعی از کافور. (ناظم الاطباء). نوعی کافور قوی الرائحه . ابن بیطار گوید: گل و برگ این درخت بوی کافور دهد. کازمیرسکی مصحح دیوان منوچه
حصن الریاحینلغتنامه دهخداحصن الریاحین . [ ح ِ نُرْ رَ ] (اِخ ) حصنی به اسپانیا. (حلل سندسیه ج 1 ص 109).
سلطان الریاحینلغتنامه دهخداسلطان الریاحین . [ س ُ نُرْ رَ ] (ع اِ مرکب ) شاهسپرم . شاهسفرم . ریحان . (یادداشت مؤلف ). رجوع به کلمات فوق شود.
جوان اسپرملغتنامه دهخداجوان اسپرم .[ ج َ اِ پ َ رَ ] (اِ مرکب ) نام یکی از ریاحین است که بعربی ریحان الشیاطین خوانند. (برهان ) (آنندراج ).
سوریلغتنامه دهخداسوری . (اِ) نوعی از ریاحین سرخ است . (برهان ). ورد. نوعی از گل سرخ و بسیار خوشبو که آنرا گل محمدی نیز گویند. (ناظم الاطباء). نام گلی است سرخ رنگ و هر گل و لاله
آبرونلغتنامه دهخداآبرون . (اِ) نوعی از ریاحین که پیوسته سبز بود و برگ آن نیفتد و پای دیوارها و جاهای سایه دار روید و آن را به عربی حی العالم گویند و در طب بکار است و در آذربایجان