رکابیلغتنامه دهخدارکابی . [ رِ بی ی ] (ع ص نسبی ) زیت رکابی ؛ روغن زیت که از شام آرند و انما قیل : رکابی لانه یحمل من الشام علی الابل . (منتهی الارب ) (آنندراج ). زیت که از دمشق
رکابیلغتنامه دهخدارکابی . [ رِ ] (ص نسبی ) اسب جنیبت . کتل . (فرهنگ فارسی معین ) (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (از برهان ).اسب جنیبت را نامند. (فرهنگ جهانگیری
رکابیفرهنگ انتشارات معین(رِ) [ ع - فا. ] (ص نسب . اِ.) 1 - اسب یدک ، کتل . 2 - شمشیری که پهلوی اسب بندند؛ زیر رکابی . 3 - پیاله ، نعلبکی . 4 - طبقچه . 5 - سپاهی پیاده . 6 - سفره دار.
رکابیانلغتنامه دهخدارکابیان . [ رِ ] (اِخ ) قبیله ای از «قینیان » یا «مدینیان » بودند که نسب به «یهوناداب بن رکاب » می رسانیدند و به مدینیان شهرت یافتند. طبق روایت تورات یهوناداب ش
رکاب انتهاییend platformواژههای مصوب فرهنگستانرکابی باریک به اندازۀ عرض واگن که در دو سر هر واگن قرار دارد و تقریباً 120 سانتیمتر تا ریل فاصله دارد
رکابیانلغتنامه دهخدارکابیان . [ رِ ] (اِخ ) قبیله ای از «قینیان » یا «مدینیان » بودند که نسب به «یهوناداب بن رکاب » می رسانیدند و به مدینیان شهرت یافتند. طبق روایت تورات یهوناداب ش
خوش رکابیلغتنامه دهخداخوش رکابی . [ خوَش ْ / خُش ْ رِ ] (حامص مرکب ) غیرحرونی . مقابل بدرکابی : بترسید و گوشی بر آواز داشت از آن خوش رکابی عنان بازداشت .نظامی .
گران رکابیلغتنامه دهخداگران رکابی . [ گ ِ رِ ] (حامص مرکب )کنایه از حمله بردن است . عمل گران رکاب : از ناله در آن گران رکابی الحق سپه گران شکستم . خاقانی . || ثقیل و سنگین بودن : حرار