رژدلغتنامه دهخدارژد. [ رَ ] (ص ) به معنی رزد است . (از شعوری ج 2 ص 4). بسیارخوار. (ناظم الاطباء) (از لغت فرس اسدی ) (فرهنگ جهانگیری ) (برهان )(آنندراج ). بسیارخواره . رزد. (از
رژدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پرخور؛ بسیارخوار.۲. حریص: ◻︎ ز دیدار خیزد هزار آرزوی / ز چشم است گویند رژدی گلو (ابوشکور: شاعران بیدیوان: ۱۰۷).
رجدلغتنامه دهخدارجد. [ رَ ] (ع مص ) لرزیدن . (آنندراج ). لرزیدن شخص : رُجِدَ الرجل (مجهولاً) رجداً؛ لرزید آن مرد. (از ناظم الاطباء). لرزیدن : رُجِدَرجداً (مجهولاً). (منتهی الار
رژدیلغتنامه دهخدارژدی . [ رَ ] (حامص ) بسیارخواری . (لغت فرس اسدی نسخه ٔ کتابخانه ٔ نخجوانی ). صفت رژد. عمل رژد. دلگی . (یادداشت مؤلف ) : ز دیدارخیزد هزار آرزوی ز چشم است گویند
رژدیلغتنامه دهخدارژدی . [ رَ ] (حامص ) بسیارخواری . (لغت فرس اسدی نسخه ٔ کتابخانه ٔ نخجوانی ). صفت رژد. عمل رژد. دلگی . (یادداشت مؤلف ) : ز دیدارخیزد هزار آرزوی ز چشم است گویند
رزدلغتنامه دهخدارزد. [ رَ] (ص ) رژد. شکم پرست و پرخور و شکم خواره . (از ناظم الاطباء). پرخور و شکم خوار را گویند. (آنندراج ) (برهان ). شکم خوار. (انجمن آرا).بسیارخواره را گویند