رونق داشتنلغتنامه دهخدارونق داشتن . [ رَ ن َ ت َ ] (مص مرکب ) رواج داشتن . جلوه داشتن . روایی داشتن : ز مشرق تا حد مغرب شناسد هرکه دین داردکه دین رونق به تأیید امیرالمؤمنین دارد. ام
رونقفرهنگ مترادف و متضادآبادانی، آبرو، آبوتاب، اعتبار، پیشرفت، تداول، جلا، جلوه، درخشندگی، رواج، روشنی، عمران، نضج، نمود
رونقلغتنامه دهخدارونق . [ رَ ن َ ] (اِخ ) اسم چند تن از گویندگان زبان پارسی است . رجوع به فرهنگ سخنوران و قاموس الاعلام ترکی شود.
رونقلغتنامه دهخدارونق . [ رَ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بالا شهرستان اردستان . سکنه ٔ آن 188 تن . آب آن از قنات . محصول عمده ٔ آنجا غلات و پنبه . راه آن فرعی . (از فرهنگ جغرافیا
روایی داشتنلغتنامه دهخداروایی داشتن . [ رَ ت َ ] (مص مرکب ) رواج داشتن . گرمی و رونق داشتن . رایج بودن : اکنون که ز هیچ سو نداردبازار هنروران روایی . کمال الدین اسماعیل . || شایستگی و
چلیدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. روان بودن، خریدارداشتن، رونق داشتن، رونق بخشیدن ۲. سزاوارگشتن، لایق بودن ۳. فشرده شدن ۴. رمیدن ۵. جنبیدن
رواییلغتنامه دهخداروایی . [ رَ ] (حامص ) رواج . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). رونق داشتن . (برهان قاطع). رونق و خوبی داد و ستد و خرید و فروخت . رواج بازار. ضد کسادی