روشن بینیلغتنامه دهخداروشن بینی . [ رَ / رُو ش َ ] (حامص مرکب ) بینایی . دانایی . || روشنفکری . (فرهنگ فارسی معین ).
روشنفرهنگ مترادف و متضاد۱. مشعشع، منور، نورانی، نوردار ۲. آشکار، بارز، بدیهی، صریح، عیان، قطعی، مبرهن، محقق، مشخص، مشهود، معلوم، معین، واضح، واضح ۳. کوک ۴. گویا ۵. براق، تابان، جلی، رخ
روشندیکشنری فارسی به انگلیسیwell-defined, alight, alive, bright, clear, clear-cut, distinct, explicit, light, flaring, intelligible, liquid, luminous, manifest, obvious, pellucid, perspicu
روشنلغتنامه دهخداروشن . [ رَ ش ِ ] (اِخ ) یکی از مفسرین اوستاست که مکرراً نامش در تفسیر پهلوی (زند) یاد شده است . (یسنا تفسیر و تألیف پورداود حاشیه ٔ ص 159).
perspectiveدیکشنری انگلیسی به فارسیچشم انداز، منظر، دید، لحاظ، منظره، جنبه فکری، روشن بینی، بینایی، سعه نظر، مناظر و مرایا، مال اندیشی، تجسم شی، خطور فکر، دیدانداز
presentimentsدیکشنری انگلیسی به فارسیپیش فرض ها، دلهره، حس، عقیده قبلی نسبت بچیزی، روشن بینی قبلی، احساس وقوع امری از پیش
luciditiesدیکشنری انگلیسی به فارسیروشنفکران، وضوح، دوره سلامتی و هوشیاری، روشن بینی، شفاف بودن، روشنی، اشکاری
بصیرتفرهنگ انتشارات معین(بَ رَ) [ ع . بصیرة ] ( اِ.) 1 - بینش ، بینایی . 2 - روشن بینی . 3 - دانایی . ج . بصایر.
بصارتفرهنگ انتشارات معین(بَ رَ) [ ع . بصارة ] (مص ل .) 1 - بینا شدن . 2 - دقیق دیدن . 3 - روشن بینی .