روشنفرهنگ مترادف و متضاد۱. مشعشع، منور، نورانی، نوردار ۲. آشکار، بارز، بدیهی، صریح، عیان، قطعی، مبرهن، محقق، مشخص، مشهود، معلوم، معین، واضح، واضح ۳. کوک ۴. گویا ۵. براق، تابان، جلی، رخ
روشندیکشنری فارسی به انگلیسیwell-defined, alight, alive, bright, clear, clear-cut, distinct, explicit, light, flaring, intelligible, liquid, luminous, manifest, obvious, pellucid, perspicu
lightenedدیکشنری انگلیسی به فارسیروشن شده، روشن کردن، سبک کردن، سبکبار کردن، کاستن، درخشیدن، راحت کردن، مثل برق درخشیدن، تنویر فکر کردن
روشنیدهواژهنامه آزادروشنیده به معنای انسان روشن شده، انسانی که به واسطه جستجو درونی به روشنی و کمال رسیده باشد توضیحات خارج از معنی:دو کلمه روشنیده و روشنیدگان چندین بار توسط این