روشنکلغتنامه دهخداروشنک . [ رَ / رُو ش َ ن َ] (مصغر، اِ) یا روشنک [ رَ / رُو ش َن ْ ] نام دارویی است مانند کمای خشک شده . (ازبرهان ) (ناظم الاطباء). شاطل . شاتل . ساتل . ساطل . (
روشنکلغتنامه دهخداروشنک .[ رَ ش َ ن َ ] (اِخ ) دختر دارا. (خمسه ٔ نظامی حواشی ج 4). نام دختر دارا است که اسکندر بموجب وصیت دارا او را به عقد نکاح خود درآورد. (برهان ) (از انجمن آ
روشنکفرهنگ نامها(تلفظ: ro(w)šanak) (اوستایی) روشن ؛ (در گیاهی) نام گیاهی است (شاتل) ؛ (در اعلام) در روایات ایرانی نام دختر دارا (داریوش سوم) که اسکندر با او ازدواج کرد . [دکتر
روشنکوهلغتنامه دهخداروشنکوه . [ رَ ش َ ] (اِخ ) دهی از بخش چهاردانگه ٔ شهرستان ساری . سکنه آن 260 تن . آب آن از چشمه .محصول آن غلات و ارزن و لبنیات . صنایع دستی زنان آن شال و کرباس
روشنکوهلغتنامه دهخداروشنکوه . [ رَ ش َ ] (اِخ ) دهی از بخش چهاردانگه ٔ شهرستان ساری . سکنه آن 260 تن . آب آن از چشمه .محصول آن غلات و ارزن و لبنیات . صنایع دستی زنان آن شال و کرباس
رکسانافرهنگ نامها(تلفظ: roksānā) (یونانی شده روشنک) روشنک ؛ (در اعلام) نام دختر داراست که اسکندر به موجب وصیت دارا او را به عقد نکاح خود در آورد . ← روشنک .
اسکندروسلغتنامه دهخدااسکندروس . [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) نام پسر اسکندر ذوالقرنین است که از روشنک دختر دارا بهم رسیده بود، و بعضی گویند نام مادر اسکندر است . (برهان ). نام پسر اسکندر ذو
ساطللغتنامه دهخداساطل .[ طِ ] (معرب ، اِ) معرب ساتل است و آن رستنیی باشد که شیرازیان روشنک خوانندش . و به این معنی با شین هم آمده است . (برهان ) (آنندراج ). گیاهی مانند قارچ خشک