روسپیفرهنگ مترادف و متضادجلب، جنده، خودفروش، زانیه، زناکار، غر، فاحشه، قحبه، لکاته، معروفه، معروفه، نامستور، هرجایی
روسپیلغتنامه دهخداروسپی . (ص ) در پهلوی رسپیک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). تلفظ قدیم رُسپی . (از فرهنگ فارسی معین ). زن فاحشه و بدکاره . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ
بلایگیلغتنامه دهخدابلایگی . [ ب َ ی َ / ی ِ ] (حامص ) زنا و روسپی گری : گویند که آن زنی بوده است پادشاه و بلایگی کرد. و هر شب مردی آوردی و بامدادبکشتی . (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). و ر
کنغالگیلغتنامه دهخداکنغالگی . [ ک َ ل َ ] (حامص )فاحشگی . روسپی گری . (فرهنگ فارسی معین ) : کنون کان ماه راایزد به من دادنخواهم کو بود در ماه آبادکه آنجا پیر و برنا شادخوارندهمه کن
زرنفلغتنامه دهخدازرنف . [ ] (ع مص ) دزی در ذیل قوامیس عرب این کلمه را بمعنی زشت کردن و روسپی گری و رها کردن به بی عفتی آورده است . رجوع به دزی ج 1 ص 590 شود.