روسبیلغتنامه دهخداروسبی . (ص ) روسپی . این کلمه در زمان صحابه و تابعین نیز متداول بوده و به مرد هم اطلاق می شده : قال سفیان ابی عثیمه و اسمه سلمةبن مجنون قال کان بینی و بین رجل م
روسبی بارهلغتنامه دهخداروسبی باره . [ رَ / رِ ] (ص مرکب ) روسپی باره : زنی چشمهای بغایت خوش و خوب داشت روزی از شوهرشکایت بقاضی برد قاضی روسبی باره بود از چشمهای اوش خوش آمد. (منتخب لط
رؤبیلغتنامه دهخدارؤبی . [ رُءْ ] (اِخ ) اسماعیل بن ابراهیم بن عبداﷲ رؤبی (منسوب به رؤب از نواحی بلخ ). از محدثان بود. وکیع و عباس بن بکار از او روایت دارند. (از معجم البلدان
رؤبیلغتنامه دهخدارؤبی . [ رُءْ] (ص نسبی ) نسبت است به رؤب که موضعی است در نزدیکی سمنجان از نواحی بلخ . رجوع به معجم البلدان شود.
روبیلغتنامه دهخداروبی . [ با ] (اِخ ) دهی است به بغداد. (منتهی الارب ) (معجم البلدان ). دیهی است از دجیل بغداد. (از معجم البلدان ). و نسبت بدان روبائی است .
روبیلغتنامه دهخداروبی . [ رَ با ] (ع ص ، اِ) ج ِ رَوْبان . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (معجم متن اللغة). و اصمعی گوید واحد آن [ یعنی روبی ] رائب است مثل هالک و هَلْکی ̍. (ا
روسبی بارهلغتنامه دهخداروسبی باره . [ رَ / رِ ] (ص مرکب ) روسپی باره : زنی چشمهای بغایت خوش و خوب داشت روزی از شوهرشکایت بقاضی برد قاضی روسبی باره بود از چشمهای اوش خوش آمد. (منتخب لط
جملغتنامه دهخداجم . [ ج َ ] (اِ) پادشاه بزرگ . (برهان ). || منزه و پاکیزه را نیز گویند. (آنندراج ) (برهان ). چم ، تمیز بود : کس چه داند که روسبی زن کیست در دل کیست شرم و حمیت
جندهلغتنامه دهخداجنده . [ ج ِ دَ / دِ ] (ص ) زن بدعمل . بدکاره . زن تباه کار که شغلش تبهکاریست . فاحشه . روسبی . قحبه . غر. در وجه تسمیه ٔ این کلمه حدسهای مختلف زده اند. (از فره
درارهلغتنامه دهخدادراره . [ دَ رَ / رِ ] (ص ) دیوث و قلتبان . (برهان ). کشخان و غلتبان . (جهانگیری ) : به هیچ نامه و رقعه سلام ما ننوشت زهی دراره زن روسبی لوطی کار.کمال اسماعیل .
لوندلغتنامه دهخدالوند. [ ل َ وَ ] (ص ، اِ) غرشمال . روسبی . (اوبهی ). فاحشه . زن بدکار. قری . توشمال . شوخ .جماش . شنگ . اطواری . لولی . هرزه . هرجائی . زن فاحشه . (برهان ). زن