روجلغتنامه دهخداروج . (اِ) بر وزن و معنی روز است که بعربی نهار خوانند. (برهان قاطع). بمعنی روز است و در لغت تبری و دری جیم با زاء تبدیل می یابد، و رازی را که منسوب به شهر ری اس
روجلغتنامه دهخداروج . (اِخ ) ناحیه ای است از نواحی حلب که بین حلب و معرة واقع است . (از معجم البلدان ).
روجلغتنامه دهخداروج . [ رَ ] (ع مص ) زود انجام گرفتن کاری . (از اقرب الموارد) (از المنجد). || رایج بودن متاع . رواج . (از المنجد). در اقرب الموارد به این معنی تنها رواج آمده .
روژلغتنامه دهخداروژ. [ رُژ ] (اِ) ماده ای سرخ رنگ که زنان به لب مالند. (فرهنگ فارسی معین ). || (ص ) سرخ . قرمز: پودر روژ. (فرهنگ فارسی معین ).
روژواژهنامه آزادخورشید روزها، ایام، به تشعشع نور خورشید که از لابلای برگ درختان دیده شود نیز می گویند اولین تشعشع نور خورشید هنگام طلوع
روژفرهنگ انتشارات معین(رُ) [ فر. ] 1 - (اِ.) ماده ای آرایشی که زنان به لب یا گونه مالند. 2 - (ص .) سرخ ، قرمز.
روژفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمادهای به رنگ قرمز یا رنگهای دیگر که زنان برای زیبایی به لب میزنند؛ ماتیک.
روجلیملغتنامه دهخداروجلیم . [ ] (اِخ ) شهری است در اراضی جلعاد که برزلای بدانجا منسوب بود. (قاموس کتاب مقدس ).
روجومیدلغتنامه دهخداروجومید. [ ] (اِخ ) ابونصر. از بزرگان متقدم اصفهان است . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 124).
روجافرهنگ نامها(تلفظ: rojā) (کردی ـ فارسی) [روج (کردی) = روز ، آفتاب + ا (پسوند نسبت)] ، منسوب به روج ؛ (به مجاز) زیبا روی و آفتاب چهره ؛ روجا نام دهی در تنکابن ، + ن .ک. روزا
روجلیملغتنامه دهخداروجلیم . [ ] (اِخ ) شهری است در اراضی جلعاد که برزلای بدانجا منسوب بود. (قاموس کتاب مقدس ).
روجومیدلغتنامه دهخداروجومید. [ ] (اِخ ) ابونصر. از بزرگان متقدم اصفهان است . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 124).
روجینهلغتنامه دهخداروجینه . [ ج َ ن َ ] (اِخ ) از دیههای تنکابن است . (مازندران و استرآباد رابینو ص 107 و ترجمه ٔ آن ص 145).