روبهکلغتنامه دهخداروبهک . [ ب َ هََ ] (اِ مصغر) (از: روبه + -َک ، پسوند تصغیر) بچه ٔ روباه . (آنندراج ). مصغر روبه . روبه کوچک . روباه کوچک : گر می نوشد گدا به میری برسدور روبهکی
روبهکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهروباه کوچک؛ بچۀ روباه: ◻︎ ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش / با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش (سعدی۲: ۴۷۶).
رؤبةلغتنامه دهخدارؤبة. [ رُءْ ب َ ] (ع اِ) چوب پاره ای که بدان پیوند کنند بر خنور شکسته . (منتهی الارب ).قطعه ای از چوب که با آن ظرف شکسته را پیوند کنند. (از اقرب الموارد). رقع
رؤبةبن العجاجلغتنامه دهخدارؤبةبن العجاج . [ رُءْ ب َ ت ُ نُل ْ ع َج ْ جا ] (اِخ ) رؤبةبن عبداﷲ رؤبة التمیمی السعدی ، مکنی به ابوالحجاف یا ابومحمد. از شاعران فصیح و رجزگوی مشهور عرب در
روبةلغتنامه دهخداروبة. [ رَب َ / رو ب َ ] (ع اِ) مایه ٔ شیر یا بقیه ٔ شیر. (منتهی الارب ). مایه ای که در شیر افکنند تا ماست شود. «شُب ْ شَوباً لک روبته »؛ مثلی است و در مورد کسی
میریلغتنامه دهخدامیری . (ص نسبی ) منسوب به میر. (ناظم الاطباء). آنچه یا آن که منسوب به میر وامیر است . || (حامص ) صفت و حالت و شغل و مقام میر. امیری . میر بودن . امیر بودن . ریا
میوه فروشلغتنامه دهخدامیوه فروش . [ می وَ / وِ ف ُ ] (نف مرکب ) میوه فروشنده . آنکه میوه می فروشد. (ناظم الاطباء) : ای چشم سر میوه فروشان زنهارجز روی و دل رهی مخوه آبی و نار. سوزنی .
کالالغتنامه دهخداکالا. (اِ) کالای . رخت و رخوت . (برهان ). اسباب . (برهان ) (غیاث ). اسباب خانه . اثاث البیت . (غیاث ) (مهذب الاسماء). دربای است خانه و مردم . مَحاش . (منتهی الا
جالغتنامه دهخداجا. (اِ) معروف است که مکان و مقام باشد. (برهان ). محل . مَعان . مستقر. موضع: عَثار؛ جای هلاک و بدی . خُنُس ؛ جای آهوان . وَأطَه ؛ جای ژرف از آب و جای بلند و مر
کلغتنامه دهخداک . (حرف ) حرف بیست و پنجم از الفبای فارسی و بیست و دوم از حروف هجای عرب و یازدهم از حروف ابجد و نام آن کاف است . و در حساب جُمَّل آن را بیست گیرند و برای تشخیص