روافضلغتنامه دهخداروافض . [ رَ ف ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ رافضة. (از معجم متن اللغة) (اقرب الموارد)(منتهی الارب ). طایفه ای از سپاه که قائد خود را ترک کردند. (از معجم متن اللغة). گروهی
رافضیلغتنامه دهخدارافضی . [ ف ِ ضی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به رافضة که جماعتی از شیعیانند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
رافضلغتنامه دهخدارافض . [ ف ِ ] (اِخ ) راقص . نام کوکبی بر زبان صورت تنین است . رجوع به راقص شود. (یادداشت مؤلف ).
رافضلغتنامه دهخدارافض . [ ف ِ ] (ع ص ) تارک و ماننده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از المنجد). ترک کننده چیزی . (ناظم الاطباء). ترک کننده . (فرهنگ نظام ) : من ترا اندر دو عالم حا
رافضونلغتنامه دهخدارافضون . [ ف ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ رافض . (المنجد). ج ِ رافض بمعنی شیعه . (از عیون الاخبار). رجوع به رافضی شود.
کیسانیهلغتنامه دهخداکیسانیه . [ ک َ نی ی َ ] (اِخ )گروهی از روافض منسوب به سوی کیسان مختاربن ابوعبیده . (منتهی الارب ). طایفه ای از شیعت که ایشان را کیسانیه می خوانند به امامت محمد
خشبیلغتنامه دهخداخشبی . [ خ َ ش َ بی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به خشبیه که طایفه ای از روافض اند وبه هر یک از آنان خشبی گویند. (از انساب سمعانی ).
کیسانیانلغتنامه دهخداکیسانیان . [ ک َ ] (اِخ ) کیسانیه : قوم مذکور که از کیسانیان به روافض نقل کرده بودند خود را بر اسماعیل بستند. (جهانگشای جوینی ). رجوع به کیسانیه شود.
لائحلغتنامه دهخدالائح . [ ءِ ] (اِخ ) نامی است شخصی را و او از بعض روافض قطعه ٔ ذیل را نقل کرده است :اذا المرجی سرک ان تراه یموت بدائه من قبل موته فجدد عنده ذکری علی ّوصل ّ علی
بداییلغتنامه دهخدابدایی . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به بدایة و آنان گروهی از غلاة روافض اند که بداء رادر مورد خدای متعال جایز می دانند. (از کتاب الانساب سمعانی ورق 68 الف ). و رجوع