رواتلغتنامه دهخداروات . [ رُ ](ع اِ) ج ِ رات است که بلغت یمنی کاه را گویند. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). رجوع به رات شود.
رواتلغتنامه دهخداروات . [ رُ ] (ع ص ، اِ) رواة. ج ِ راوی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). رجوع به رواة و راوی شود : چنین شنیدم از ثقات روات . (سندبادنامه
روعتلغتنامه دهخداروعت . [ رَ ع َ ] (ع مص )روعة. خوف و ترس . (غیاث اللغات ) : چون چشم ناصرالدین بر طلعت ملک افتاد روعت ملک و شکوه پادشاهی زمام اختیار از دست او بستد. (ترجمه ٔ تار
رواتبلغتنامه دهخدارواتب . [ رَ ت ِ ] (ع اِ) ج ِ راتبة. (از اشتینگاس ) (ناظم الاطباء) (کشاف اصطلاحات الفنون ) . ج ِراتب . (المنجد). مقرری . مستمری . (از اشتینگاس ). مواجب . وظیفه
رواتیلغتنامه دهخدارواتی . (ص نسبی ) در تداول عوام ، صوری . ظاهری : دوستی فلان رواتی است . رجوع به برو در ذیل کلمه ٔ رو شود. (یادداشت مؤلف ).
رواتبلغتنامه دهخدارواتب . [ رَ ت ِ ] (ع اِ) ج ِ راتبة. (از اشتینگاس ) (ناظم الاطباء) (کشاف اصطلاحات الفنون ) . ج ِراتب . (المنجد). مقرری . مستمری . (از اشتینگاس ). مواجب . وظیفه
رواتیلغتنامه دهخدارواتی . (ص نسبی ) در تداول عوام ، صوری . ظاهری : دوستی فلان رواتی است . رجوع به برو در ذیل کلمه ٔ رو شود. (یادداشت مؤلف ).
جریریلغتنامه دهخداجریری . [ ج َ ] (اِخ ) از روات بود و از ابن عباس روایت دارد. (از عیون الاخبار ج 1 ص 297).