ره گیرلغتنامه دهخداره گیر. [ رَه ْ ] (نف مرکب ) سیاح و مسافر. (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). || راهزن . قطاع الطریق . (فرهنگ فارسی معین ) : جهان آسوده شد از دزد و طرارز کرد و لور و
ام. آر. آیواژهنامه آزادنوعی تصویربرداری از اندام ها و احشای درونی بدن برای تشخیص بیماری، از طریق ره گیری آب بافت های بدن، با استفاده از تشدید مغناطیس هسته و بررسی نتیجۀ آن به یاری کام
ام .آر.آیفرهنگ انتشارات معین(اِ) [ انگ . ]M.R.I (اِ.) نوعی تصویر - برداری برای تشخیص بیماری از طریق به ره گیری از تشکیل مغناطیسی هسته و بررسی اثر آن به یاری کامپیوتر، نمایش تشدید مغناطیسی
فردوسلغتنامه دهخدافردوس . [ ف ِ دَ / دُو ] (اِخ ) شیرازی . اسمش سیدابوالحسن و متولی یکی از بقاع شریفه ٔ آن ولایت بوده است . در آن شهر صحبتش اتفاق افتاد. سیدی خلیق و شفیق بود و در
عیارلغتنامه دهخداعیار. [ ع َی ْ یا ] (ع ص ) بسیار آمدوشدکننده و گریزنده و مرد تیزخاطر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مرد بسیار آمدوشدکننده و ذکی . (از اقرب الموارد). || بسیارگش
ره گرفتنلغتنامه دهخداره گرفتن . [ رَه ْ گ ِ رِ ت َ] (مص مرکب ) روانه شدن . راهی شدن . روان گشتن . (یادداشت مؤلف ). رجوع به راه گرفتن در همه ٔ معانی شود.- ره (راه ) اندرگرفتن ؛ راه