رموکلغتنامه دهخدارموک . [ رُ ] (ع مص ) ایستادن به جای . (تاج المصادر بیهقی ). آرام کردن به جای . (از منتهی الارب ). اقامت کردن در جایی . (از اقرب الموارد). ماندن در جایی از رنج
رموکلغتنامه دهخدارموک . [ رَ ] (ص مرکب ) در تداول عامه ، رمنده . رم کننده . آنکه بسیار رم کند. آنکه خوی او رمیدن باشد.
چشمه رموکلغتنامه دهخداچشمه رموک . [ چ َ م َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان القورات ، بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند که در 18 هزارگزی شمال باختری بیرجند واقع است . جلگه و معتدل است و7 تن سک
چشمه رموکلغتنامه دهخداچشمه رموک . [ چ َ م َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان القورات ، بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند که در 18 هزارگزی شمال باختری بیرجند واقع است . جلگه و معتدل است و7 تن سک
خجولدیکشنری عربی به فارسیخجالتي , کمرو , رموک , ترسو , مواظب , ازمايش , پرتاب , رم کردن , پرت کردن , ازجا پريدن , محجوب