رقیقلغتنامه دهخدارقیق . [ رَ ] (ع ص ، اِ) بنده و مملوک . ج ، اَرقاق و رِقاق و قد یطلق علی الجمع. گویند عبید رقیق . (ناظم الاطباء). و یستوی فیه الواحد والجمع و قد یجمع علی رِقاق
رقیقفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ غیرآلی رقیق، آبکی، کمحال، پرآب مربوط بهآب نادر، کمیاب، نایاب کمفشار، انبساط یافته، منبسط کم، باریک، نازک، ناچیز، جزئی، ناقابل، سست، نرم تهی، عاری
نشوقلغتنامه دهخدانشوق . [ ن َ ] (ع اِ) آنچه ادویه ٔ رقیق [ که ] در بینی اندازند. (غیاث اللغات ). داروی بینی که در بینی ریزند یا ببویند آن را تا از حرارت و بویش عطسه برآید. (آنند
اثیرلغتنامه دهخدااثیر. [ اَ ] (معرب ، اِ) (از یونانی اِثِر و لاتینی ای ثر )کره ٔ نار که بالای کره ٔ هواست . فلک الدنیا. فلک الافلاک .(شعوری از محمودی ). سایلی رقیق و تُنُک ، بی
رقتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ غیرآلی ت، کمیابی، ندرت، سَبُکی، ناچیزی، سستی، آمیختگی رقت هوا، فشارکم، خلاء کاهش فشار، انبساط حلّ، انحلال چیز رقیق، محلول، آب، گاز، آبزیپو، سوپ لطا
تنک کردنلغتنامه دهخداتنک کردن . [ ت َ ن ُ / ت ُ ن ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گشاده و روان کردن چیزی زفت و سطبر را. ترقیق . رقیق کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : اکنون اصل آب هواست ، چو
کلهلغتنامه دهخداکله . [ ک ِل ْ ل َ / ل ِ] (ع اِ) مأخوذ از کلة عربی . خیمه ای که از پارچه ٔ تنک و رقیق مثال کتان و امثال آن به جهت دفع و منع مگس و پشه بسازند. و به پشه خانه معر