رغیبلغتنامه دهخدارغیب . [ رَ ] (ع ص ) مرد بسیارخوار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (دهار). پرخوار. اکول . اکال . || شتر بسیارشیر بسیارنفع. ج ،رِغاب . || حریص و آزمند.
رغیبلغتنامه دهخدارغیب . [ رِغ ْ غی ] (ع ص ) مرد بسیارخوار و حریص و آزمند. برای مبالغه تشدید گرفته است . (از ناظم الاطباء).
منافسدیکشنری عربی به فارسیرقيب , هم چشم , حريف , هم اورد , هم چشمي کننده , نظير , شبيه , هم چشمي , رقابت کردن
خصمدیکشنری عربی به فارسیدشمن , مخالف , رقيب , مدعي , متخاصم , ضد , حريف , مبارز , هم اورد , عدو , منافي , مضر , کاستن , کم کردن , کند کردن , بي ذوق کردن , تخفيف , کاهش