رَفْرَفٍفرهنگ واژگان قرآنپارچه سبزي است که با آن مجلس آذين درست ميکنند . بعضي هم گفتهاند : به معناي بالش يا متکا است .
رفافلغتنامه دهخدارفاف . [ رِ ] (ع اِ) ج ِ رف . (یادداشت مؤلف ) (از اقرب الموارد) : بر در او چون نیابی آن شکاف سخت ناپیدا در او چندین رفاف .مولوی .
رفافلغتنامه دهخدارفاف . [رَف ْ فا ] (ع ص ) براق . مانند اقحوان (بابونه ). (از اقرب الموارد). || (ص ) رفوگر : کرده در کار علم رفاف کار قرمزی ریشه ٔ نعلک زده نعلم در آتش میکند.نظا
حسین شمسهلغتنامه دهخداحسین شمسه . [ ح ُ س َ ن ِ ش َ س َ ] (اِخ ) ابن علی شمسه از صوفیان سده ٔ دوازدهم هجری . او راست : «الرفارف العبقریة فی رجال الطریقة الخلوتیة». (معجم المؤلفین از
صاعدلغتنامه دهخداصاعد. [ ع ِ ] (اِخ ) ابن حسن بن عیسی الربعی البغدادی ، مکنی به ابی العلاء. وی از مشاهیر ادبا بود و در علم لغت و نحو و دیگر علوم ادبی ماهر و به حاضرجوابی مشهور.