رعشلغتنامه دهخدارعش . [ رَ ع ِ ] (ع ص ) مرد بددل و ترسنده . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). جبان . (از اقرب الموارد). || آنکه می لرزد. (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). || مرد ش
رعشلغتنامه دهخدارعش . [ رَ] (ع مص ) یا رَعَش . لرزه گرفتن کسی را و لرزیدن او.(ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ). لرزان شدن . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). لرزه گرفتن کسی را.
راشلغتنامه دهخداراش . (اِ) توده و انبار غله ٔ پاک شده را گویند مرادف جاش . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (از فرهنگ رشیدی ). توده و انبار غله .(غیاث اللغات ). توده و انبار غله
راشلغتنامه دهخداراش . (ع اِ) پر مرغ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || مرغی که پر درآورده . (از اقرب الموارد).
رعشهلغتنامه دهخدارعشه . [ رَ ش َ / ش ِ ] (ع اِ) یا رعشة. لرزشی که در اندام آدمی از پیری و کلانسالی و یا از بیماری پدید آید. (ناظم الاطباء). لرزیدن و لرزه و با لفظ افتادن و افکند
رعشاءلغتنامه دهخدارعشاء. [ رَ ] (اِخ ) شهری در شام . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از معجم البلدان ). || نام اسبی است . (ناظم الاطباء) || نام جد لبید که مالک بن جعفر است . (م
رعشاءلغتنامه دهخدارعشاء. [ رَ ] (ع ص ، اِ) شترمرغ شتاب رو. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || ماده شتر جنبان در شتاب رفتن . (ناظم الاطباء) (منتهی الار
رعشتلغتنامه دهخدارعشت . [ رَ ش َ ] (ع اِ) رعشة. رعشه . لرزه . لرز : از هیبت او در آن ممالک بر دلها رعشت و بر دشمنان دهشت غالب شده بود. (جهانگشای جوینی ).
رعشنلغتنامه دهخدارعشن . [ رَ ش َ ] (ع ص ) مرد به اهتزازرونده . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرتعش . (اقرب الموارد). || مرد بددل . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی ا