رصیفلغتنامه دهخدارصیف . [ رَ ] (ع ص ، اِ) محکم و رصین : عمل رصیف ؛ کار محکم و استوار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب )(آنندراج ). جواب رصیف ؛ رصین (محکم و برجای ). (از ناظم الاطباء
رسیفلغتنامه دهخدارسیف . [ رَ ] (ع مص ) مصدر به معنی رَسْف . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رفتن رفتار پای بند بر پای . (از آنندراج ). رَسَفان . (اقرب الموارد).
رصيفدیکشنری عربی به فارسیسنگفرش , پياده رو , کف خيابان , ستون , جرز , اسکله , موج شکن , پايه پل , لنگرگاه
ریختملغتنامه دهخداریختم . [ ت ِ ] (اِ) بام سقف . || سد و ورغ . (از ناظم الاطباء). رصیف . ساحل ساخته ٔ دریا. (یادداشت مؤلف ).
پلاتوسانتراللغتنامه دهخداپلاتوسانترال . [ پْلا / پ ِ ] (اِخ ) ماسیف سانترال . نام نجدی شامل یک پنجم مساحت فرانسه دارای رصیف هائی مدرّج و به طبقات که بر فراز آنها در مشرق کوههای لو فورز
پوئرتو رآللغتنامه دهخداپوئرتو رآل . [ ءِ ت ُ رِ ] (اِخ ) شهری در ساحل جنوبی اسپانیا در ایالت قادس (کادیکس )، و در 11هزارگزی جنوب شرقی قادس ، 10630 تن سکنه و یک لنگرگاه ، رصیف ، صید ما
ادفولغتنامه دهخداادفو. [ اُ ] (اِخ ) اتفو. نام شهری بساحل نیل بجنوب اسنا . (ابن بطوطه ). نام قریه ای است بصعید مصر اعلی بین اسوان و قوص و نخل بسیار و دارای خرمائی است که از بس ش
استوارلغتنامه دهخدااستوار. [ اُ ت ُ ] (ص ) (از پهلوی استوبار یا هستوبار ، به معنی معتقد و ثابت قدم ) پایدار. ثابت . پابرجا . پای برجا. استوان . (رشیدی ). ثبت . ثابت . (دهار). راسخ