رصيفدیکشنری عربی به فارسیسنگفرش , پياده رو , کف خيابان , ستون , جرز , اسکله , موج شکن , پايه پل , لنگرگاه
رسیفلغتنامه دهخدارسیف . [ رَ ] (ع مص ) مصدر به معنی رَسْف . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رفتن رفتار پای بند بر پای . (از آنندراج ). رَسَفان . (اقرب الموارد).
رصیفلغتنامه دهخدارصیف . [ رَ ] (ع ص ، اِ) محکم و رصین : عمل رصیف ؛ کار محکم و استوار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب )(آنندراج ). جواب رصیف ؛ رصین (محکم و برجای ). (از ناظم الاطباء
رصيف المرفأدیکشنری عربی به فارسیاسکله , جتي , بارانداز , لنگر گاه ساحل رودخانه با اسکله يا ديوار , محکم مهارکردن