رشینلغتنامه دهخدارشین . [ رُ ش َ ] (اِخ ) نام قریه ای به جرجان . (یادداشت مؤلف ) (از معجم البلدان ). دهی است ، از آن ده است ادریس بن ابراهیم رشینی جرجانی . (از منتهی الارب ). و
رشینیلغتنامه دهخدارشینی . [ رُ ش َ ] (ص نسبی ) منسوب است به رشین که دیهی است از دیه های جرجان . رجوع به رشین و رشینی (ادریس بن ...) شود.
رشینیلغتنامه دهخدارشینی . [ رُش َ ] (اِخ ) ادریس بن ابراهیم رشینی جرجانی ، از مردم جرجانست . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ، ذیل ماده ٔرشن ). مؤلف تاج العروس گوید: او از اسحا
رشینهلغتنامه دهخدارشینه . [ رَ ن َ / ن ِ ] (اِ) صمغ درخت صنوبر و راتینج و تربانتین . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (ناظم الاطباء). راتیانج باشد و بعضی گویند راتینج به این معنی عربیست و بع
سبت رشینلغتنامه دهخداسبت رشین . [ س َ ت َ رَ ] (اِخ ) نام بنات النعش است در منترات . (تحقیق ماللهند ص 197).
رشینیلغتنامه دهخدارشینی . [ رُ ش َ ] (ص نسبی ) منسوب است به رشین که دیهی است از دیه های جرجان . رجوع به رشین و رشینی (ادریس بن ...) شود.
رشینیلغتنامه دهخدارشینی . [ رُش َ ] (اِخ ) ادریس بن ابراهیم رشینی جرجانی ، از مردم جرجانست . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ، ذیل ماده ٔرشن ). مؤلف تاج العروس گوید: او از اسحا
رشینهلغتنامه دهخدارشینه . [ رَ ن َ / ن ِ ] (اِ) صمغ درخت صنوبر و راتینج و تربانتین . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (ناظم الاطباء). راتیانج باشد و بعضی گویند راتینج به این معنی عربیست و بع
سبت رشینلغتنامه دهخداسبت رشین . [ س َ ت َ رَ ] (اِخ ) نام بنات النعش است در منترات . (تحقیق ماللهند ص 197).