رشیدفرهنگ مترادف و متضاد۱. بالغ، عاقل، کبیر ۲. بلندبالا، بلندقامت، خوشقدوقامت، رشیق ۳. دلیر، شجاع، گرد
رشیدلغتنامه دهخدارشید. [ رَ ] (اِخ ) یا رشیدة. دهی است . (منتهی الارب ). دهی است در مصر در ساحل نیل . (از نخبةالدهر دمشقی ). شهری است نزدیک اسکندریه . (یادداشت مؤلف ). شهرکی اس
رشیدلغتنامه دهخدارشید. [ رَ ] (اِخ ) ابن ابوالقاسم . از راویان بشمار است و عمربن علی بن عمر قزوینی ملقب به سراج الدین (متولد 683 هَ . ق .).از او روایت دارد. رجوع به شدالازار ذیل
رشید اسفزاریلغتنامه دهخدارشید اسفزاری . [ رَ دِ اِ ف َ ] (اِخ ) یا رشیدالدین اسفزاری . رجوع به رشیدالدین (اسفزاری ) و فرهنگ سخنوران شود.
رشید افشارلغتنامه دهخدارشید افشار.[ رَ دِ اَ ] (اِخ ) میرزا رشید. از گویندگان بود. رجوع به فرهنگ سخنوران و المآثر و الاَّثار ص 215 شود.
رشید الخلیفهلغتنامه دهخدارشید الخلیفه . [ رَ دُل ْ خ َ ف َ ] (اِخ ) هارون الرشید، خلیفه ٔ نامی عباسی . رجوع به رشید و هارون و فهرست القفطی و الجماهر ص 58، 61، 62، 65، 66، 156 و 165 شود.
رشید الدحداحلغتنامه دهخدارشید الدحداح . [رَ دُدْ دَ ] (اِخ ) رشیدبن غالب بن سلام . از فضلای سرشناس مسیحیان لبنان است . تولد رشید در عرامون از دیه های کسروان لبنان بسال 1228 هَ . ق . 181
رشید الفاسیلغتنامه دهخدارشید الفاسی . [ رَ دُل ْ ] (اِخ ) یا رشید الفارسی یا رشید الهجری . رجوع به رشید الهجری شود.
رشید اسفزاریلغتنامه دهخدارشید اسفزاری . [ رَ دِ اِ ف َ ] (اِخ ) یا رشیدالدین اسفزاری . رجوع به رشیدالدین (اسفزاری ) و فرهنگ سخنوران شود.
رشید افشارلغتنامه دهخدارشید افشار.[ رَ دِ اَ ] (اِخ ) میرزا رشید. از گویندگان بود. رجوع به فرهنگ سخنوران و المآثر و الاَّثار ص 215 شود.
رشید الخلیفهلغتنامه دهخدارشید الخلیفه . [ رَ دُل ْ خ َ ف َ ] (اِخ ) هارون الرشید، خلیفه ٔ نامی عباسی . رجوع به رشید و هارون و فهرست القفطی و الجماهر ص 58، 61، 62، 65، 66، 156 و 165 شود.