رشکنلغتنامه دهخدارشکن . [ رَ ک ِ ] (ص نسبی ) غیور. (از برهان ) (از شعوری ج 2 ص 19). به معنی غیور آمده . (فرهنگ جهانگیری ). مخفف رشک گن . غیور. باغیرت . رشکین . رشکناک .باحمیت .
رشکنلغتنامه دهخدارشکن . [ رِ ک ِ ] (ص نسبی ) رشکناک . آنکه تخم شپش به موی سرش افتاده باشد. پر از رشک تخم شپش . (یادداشت مؤلف ) : بوالمجدک رشکن آنکه از رشک صد خوشه ز سر توان درو
رشکناکلغتنامه دهخدارشکناک . [ رَ ] (ص مرکب ) حسود و بدخواه . (ناظم الاطباء). پرحسد. رشکن . (یادداشت مؤلف ). اصاب ؛ رشکناک گردیدن . صبب ؛ رشکناک گردیدن به ... (منتهی الارب ) : زاه
رشکناکلغتنامه دهخدارشکناک . [ رِ ] (ص مرکب ) پر از شپش و رشک . (ناظم الاطباء). پررشک . سری که رشک دارد. (یادداشت مؤلف ).
رشکناکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. دارای رشک؛ حسود.۲. باغیرت: ◻︎زآنکه واقف بود آن خاتون پاک / از غیوری رسول رشکناک (مولوی: ۸۷۴).
رشکناکلغتنامه دهخدارشکناک . [ رَ ] (ص مرکب ) حسود و بدخواه . (ناظم الاطباء). پرحسد. رشکن . (یادداشت مؤلف ). اصاب ؛ رشکناک گردیدن . صبب ؛ رشکناک گردیدن به ... (منتهی الارب ) : زاه
رشکناکلغتنامه دهخدارشکناک . [ رِ ] (ص مرکب ) پر از شپش و رشک . (ناظم الاطباء). پررشک . سری که رشک دارد. (یادداشت مؤلف ).
رشکناکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. دارای رشک؛ حسود.۲. باغیرت: ◻︎زآنکه واقف بود آن خاتون پاک / از غیوری رسول رشکناک (مولوی: ۸۷۴).
اصآبلغتنامه دهخدااصآب . [ اِص ْ ] (ع مص ) رِشکناک گردیدن سر. (منتهی الارب ). پر شدن سر از تخم شپش (رشک ) و کیک . (از قطر المحیط). بسیاررشک شدن موی . (تاج المصادر بیهقی ). رشک در