رشادتلغتنامه دهخدارشادت . [ رَ دَ ] (از ع ، اِمص ) راستی . (ناظم الاطباء). به راه راست بودن . (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). || قدرت و شجاعت و استعمال قدرت .(ناظم الاطباء). این صی
رَّشَادفرهنگ واژگان قرآنرشد (رشد یعنی رسیدن به اصل مسائل و سبيل رشاد عبارت است از راهي که سلوک آن آدمي را به حق ميرساند ، و به سعادت دست مييابد . )
رشاقتلغتنامه دهخدارشاقت . [ رَ ق َ ] (از ع ، اِمص ) خوش قد و بالایی . باریک اندامی و نیکوقدی . خوش قد و بالا شدن . زیبایی در بالا و قد. خوش قد و قامتی . (یادداشت مؤلف ). نیکوقد
رشادةلغتنامه دهخدارشادة. [ رَ دَ ] (ع اِ) سنگ بزرگ . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). صخرة. (اقرب الموارد). || سنگی که پر کند کف دست را. ج ، رَشاد. (ناظم الاطباء) (منتهی
تهور داشتنلغتنامه دهخداتهور داشتن . [ ت َ هََ وْ وُ ت َ ](مص مرکب ) بی باک بودن و مردانگی و رشادت داشتن . (ناظم الاطباء). رجوع به تهور و دیگر ترکیبهای آن شود.
تهور کردنلغتنامه دهخداتهور کردن . [ ت َ هََ وْ وُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بی باکی کردن و خود را در مهلکه انداختن و رشادت نمودن . (ناظم الاطباء) : بلی گفت دزدان تهور کنندبه بازوی مردم شکم
تهورانهلغتنامه دهخداتهورانه . [ ت َ هََ وْ وُ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب ) بطور تهور و بی باکی و رشادت . (ناظم الاطباء).
قلبدیکشنری عربی به فارسیقلب , سينه , اغوش , مرکز , دل و جرات , رشادت , مغز درخت , عاطفه , لب کلا م , جوهر , دل دادن , جرات دادن , تشجيع کردن , بدل گرفتن