رسمیتلغتنامه دهخدارسمیت . [ رَ می ی َ ] (از ع ، ص جعلی ) رسمی بودن . (فرهنگ فارسی معین ). قانونی بودن . صورت قانونی داشتن : ساعت هشت صبح رئیس مجلس سنا رسمیت جلسه را اعلام کرد.- ب
رسمیت دادنلغتنامه دهخدارسمیت دادن . [ رَ می ی َ دَ ] (مص مرکب ) قابل اجرا شناختن . لازم الاجرا کردن .
رسمیت یافتنلغتنامه دهخدارسمیت یافتن . [ رَ می ی َ ت َ ] (مص مرکب ) قابلیت اجرا یافتن . قابلیت اجرا پیدا کردن . صورت قانونی پیدا کردن . قانونی و منظم شدن . برطبق قانون و قاعده و نظام مت
رسمیت دادنلغتنامه دهخدارسمیت دادن . [ رَ می ی َ دَ ] (مص مرکب ) قابل اجرا شناختن . لازم الاجرا کردن .
رسمیت یافتنلغتنامه دهخدارسمیت یافتن . [ رَ می ی َ ت َ ] (مص مرکب ) قابلیت اجرا یافتن . قابلیت اجرا پیدا کردن . صورت قانونی پیدا کردن . قانونی و منظم شدن . برطبق قانون و قاعده و نظام مت
recognizesدیکشنری انگلیسی به فارسیبه رسمیت می شناسد، شناختن، برسمیت شناختن، تشخیص دادن، باز شناختن، تصدیق کردن