رسفلغتنامه دهخدارسف . [ رَ ] (ع مص ) رَسَفان . رفتن به رفتار پای بند بر پای . (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). از آن است حدیث حدیبیة: فجاء ابوج
رصفلغتنامه دهخدارصف . [ رُ ص ُ ] (ع اِ) ج ِ رِصاف . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به رِصاف شود.
رصفلغتنامه دهخدارصف . [ رَ ] (ع مص ) پیچیدن پی را بر پیکان تیر: رصف السهم رصفاً. (از آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). پی بر تیر پیچیدن . (تاج المصادر
رصفلغتنامه دهخدارصف . [ رَ ص َ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ). اسم مکانیست که در موقع رصافه ٔ حالیه و تخمیناً بیست یاسی میل به طرف غربی فرات است . (قاموس کتاب مقدس ).
رصفلغتنامه دهخدارصف . [ رَ ص َ ] (ع اِ) آبی که از کوه بر سنگی فروریزد. (ناظم الاطباء)(آنندراج ) (منتهی الارب ) (فرهنگ فارسی معین ): ماءالرصف ؛ آبی که از کوه بر سنگی فروریزد و پ
رصفلغتنامه دهخدارصف . [ رَ ص َ ] (ع مص ) رُصِفَت (مجهولاً) اسنانه رَصْفاً و رَصِفَت رَصَفا؛ بردیف رُست و منظم و هموار قرار گرفت دندان . ومؤنث آن : رَصِفَة و مرتصَفة. (از اقرب
رسفانلغتنامه دهخدارسفان . [ رَ س َ ] (ع مص ) مصدر به معنی رَسْف . (منتهی الارب ) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (ازاقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به رَسْف شود.
رسفانلغتنامه دهخدارسفان . [ رَ س َ ] (ع مص ) مصدر به معنی رَسْف . (منتهی الارب ) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (ازاقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به رَسْف شود.
راسفیجانلغتنامه دهخداراسفیجان . (اِخ ) (رسفیجان ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش زرند شهرستان ساوه که در 14000گزی شمال خاوری زرند سر راه زرند به تهران واقع است . محلی است جلگه ، معتدل
رسیفلغتنامه دهخدارسیف . [ رَ ] (ع مص ) مصدر به معنی رَسْف . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رفتن رفتار پای بند بر پای . (از آنندراج ). رَسَفان . (اقرب الموارد).
لیلیلغتنامه دهخدالیلی . [ ل َ لا ] (اِخ ) بنت نضربن الحارث بن کلدة. از شاعرات عرب است . صاحب عقد الفرید آرد: من قدر الشعر و موقعه فی النفع و الضر ان لیلی بنت النضربن الحرث بن کل
رفتنلغتنامه دهخدارفتن . [ رَ ت َ ] (مص ) حرکت کردن . خود را حرکت دادن . (ناظم الاطباء). روان شدن از محلی به محل دیگر. (ازناظم الاطباء). خود را منتقل کردن از جایی به جایی . نقل ک