رستادلغتنامه دهخدارستاد. [ رَ ] (اِ) راستاد و راتب و وظیفه و روزیانه . (ناظم الاطباء). وظیفه و راتبه باشد و آنرا راستاد نیز گویند.(فرهنگ جهانگیری ). مخفف راستاد است که به معنی وظ
رستاخیزفرهنگ مترادف و متضاد۱. آخرت، حشر، عقبا، عقبی، غاشیه، قارعه، قیامت، محشر، معاد، نشور ۲. بعث، بیداری، جنبش، قیام
بهپیش فرستادنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم رستادن، پیش فرستادن، مقدمکردن، گذاشتن، پیش راندن، بهجلو راندن، جلو بودن
حقوقفرهنگ مترادف و متضاد۱. ادرار، راتبه، رستاد، شهریه، ماهانه، مستمری، مشاهره، مقرری، مواجب، وظیفه ۲. تکالیف، وظایف ۳. بهرهها ۴. حقها ۵. مجموعه قوانین
جیرهفرهنگ مترادف و متضاد۱. سهم ۲. آذوقه، توشه، خوراک، سوروسات، سیوروسات، قوت ۳. راتب، رستاد، مستمری، مقرری
رسمفرهنگ مترادف و متضاد۱. آداب، آیین، تداول، راه، روش، رویه، سنت، طریقه، طور، عرف، قاعده، قانون، قرار، مرسوم ۲. رستاد، مستمری، مشاهره، مقرری، وظیفه ۳. ترسیم ۴. باب، داب، عادت ۵. حقالع
وظیفهفرهنگ مترادف و متضاد۱. تکلیف، فریضه ۲. خدمت، رسالت، ماموریت، مسولیت ۳. شغل، عمل، کار ۴. نقش ۵. ادرار، حقوق، رستاد، شهریه، گذران، ماهیانه، مستمری، معاش، مقرری، مواجب